اتل متل یه جانباز
که اسم اون احمده
نمره جانبازیش
هفتاد و پنج درصده
اون که دلاوریهاش
تو جبهه ها غوغا کرده
حالا بیاین ببینین
کلکسیون درده
اون که تو میدون مین
هزار تا معبر زده
حالا توی رختخواب
افتاده حالش بده
بابام یادگاری از
خون و جنگ و آتیشه
با یاد اون زمونا
ذره ذره آب میشه
آهای آهای گوش کنید
درد دل بابا رو
می خواد بگه چه جوری
کشتند بچه ها رو
هیچ می دونی یعنی چی
زخمی ها رو بیاری
یکی یکی و با زور
تو آمبولانس بذاری
درست جلوی چشمات
همین طوری که میره
با شلیک مستقیم
ماشین الو بگیره
همینجوری که میگفت
چشماشو به دیوار دوخت
انگار با این خاطره
بابام الو گرفت سوخت
گفتن این خاطره
بد جوری می سوزوندش
با بغض و ناله میگفت
کاشکی که پر نبودش
آی قصه قصه قصه
نون و پنیر و پسه
هیچ تا حالا شنیدی
تانک ها بشن قناصه
می دونی بعضی وقتها
تانکا قناصه بودن
تا سری رو میدیدن
اون سرو می پروندند
سه راه شهادت کجاست؟
می دونی دوشکا چیه؟
می دونی تانک یعنی چی؟
یا آر پی جی زن کیه؟
آر پی جی زن بلند شد
«وَِِمّا رّمََّیتَ» رو خوند
تانک اونو زودتر زدش
یه جفت پوتین ازش موند
یه بچه بسیجی
اونور میدون مین
زیر شنیهای تانک
له شده بود رو زمین
خودم تو دیده بانی
با دوربین قرارگاه
رفیقمو میدیدم
تو گودی قتلگاه
آر پی جی تو سرش خورد
سرش که از تن پرید
خودم دیدم چند قدم
بدون سر می دوید
هیچ میدونی یه گردان
که اسمش الحدیده
هنوزم که هنوزه
گم شده ناپدیده
اتل متل توتوله
چشم تو چشم گلوله
اگر پاهات نلرزید
نترسیدی قبوله
دیدم که یک بسیجی
نلرزید اصلا پاهاش
جلو گلوله واستاد
زل زده بود تو چشاش
گلوله هم اومدو
از دو چشم مردونه
گذشت و یک بوسه زد
بوسه ای عاشقونه
عاشقی یعنی این که
چشمهایی که تا دیروز
هزار تا مشتری داشت
چندش میاره امروز
اما غمی نداره
چون عاشق خداشه
به جای مردم خدا
مشتری چشاشه
یه شب کنار سنگر
زیر سقف آسمون
میای پیش رفیقت
تو اون گلوله بارون
با اینکه زخمی شده
برات خالی میبنده
میگه من که چیزیم نیست
درد می کشه می خنده
همون هایی که راه
دزدی رو خوب می دونن
ما خون دادیم و اونا
عین زالو میمونن
دشمنای انقلاب
تر سوهای بی پدر
آهای غنیمت خورا
هشّ بابا . یواش تر
ای که به این انقلاب
چسبیدی عین کنه
خط و نشون می کشی
النگوهات ن***ه
فکر نکن علی رو
ماها تنها گذاشتیم
ما اهل کوفه نیستیم
دخلتونو میاریم
اتل متل یه باغچه
یه باغچة پر از گل
پر از صدای گنجشک
پر از صدای بلبل
اتل متل یه بابا
یه بابای مهربون
براسعیده بابا
برا گلها باغبون
پیش گلها نشسته
کنارش هم سعیده
بابا داره به دختر
باغبونی یادمیده
«به اون میگن نسترن
این نهال اناره
خیلی مواظبش باش
تا که ثمر بیاره
اینکه بیخ دیواره
اسمش درخت تاکه
اینم کود گیاهی
براقوّت خاکه
به اون میگن گل سرخ
به این میگن گل یاس
همون که زیباترین
گل باغچه باباس
بعداً کنار یاسَم
یک گل خوشگل بکار
حالا باغ و آب میدیم
شیلنگ آب رو بیار»
سعیده با خنده گفت:
چه باغچه قشنگی
بابا پیش خودش گفت:
چه دختر زرنگی
وقتی تو باغبونی
دختر عین بابا شد
جنگ شد و بابا جونش
راهی جبههها شد
سعیده با خودش گفت:
حالا برای گلها
منم که باغبونم
منم به جای بابا
حیاطُ جارو میکرد
باغ گلُ آب میداد
به این امید که روزی
بابا به خونه میآد
سالها گذشت از اون روز
ولی بابا نیومد
یه روز بلند شد از خواب
باغچه رو دید و جیغ زد
چرا باغچه بابا
یکدفعه افسرده شد
گلهای ناز باغچه
یک شبه پژمرده شد
روزها و هفته ها
از پی هم میرسید
ولی باغچه بابا
رنگ شادی رو ندید
یه روز آفتابی
وفتی بلند شد از خواب
رفت به کنار باغچه
رو شو بشوره با آب
با اینکه از اون گلها
نبود هیچی نشونه
بوی یاس و گل سرخ
پیچیده بود تو خونه
یهو دلش شور افتاد
زنگ خونه صدا کرد
مادرش از تو اتاق
دویدُ در رو واکرد
پشت در خونشون
مرد غریبهای دید
بعدش صدای جیغِ
مامان جونش رو شنید
«بیا بیا دخترم
باید شیرینی بدیم
بابات اومد از سفر
بریم خوش آمد بگیم»
بیرون دوید از خونه
اما بابا رو ندید
ولی بوی گل یاس
با گل سرخُ شنید
چشمها رو بر هم گذاشت
بو کشید و بو کشید
ردّ بو رو گرفتُ
به دنبال گل دوید
رسیدش به جائیکه
مست بوی گل شدش
کنار جسم سختی
گیج شدُ افتادش
وقتی چشمها رو واکرد
عکس بابا جون رو دید
نفهمیدش چطور شد
روی عکس اون پرید
انگاری که زیر عکس
یه جعبه از جنس چوب
گذاشتن و توی اون
پُره ز گلهای خوب
دلش به تاپ تاپ افتاد
خیلی تند و خیلی زود
در جعبه رو واکرد
بابا توی جعبه بود
مات شد و خیره شد
یواشی گفت: «بابا جون
چشمها تو واکن بابا
پژمردهای باغبون»
دیدش که از سینة
بابا عطر یاس میآد
دست و پای لِه شده اش
بوی گل سرخ میداد
شاید همون وقتیکه
تیر توی سینهاش خورد
یاس سفید تو باغچه
افسرده گشت و پژمرد
شاید وقتیکه تانکها
رفتند رو پا و دستش
گل سرخ تو باغچه
پرپر شد و شکستش
جیغ زد و ناله زد
کنار باباجون داد
بابا جونو صدا زد
جنازه رو تکون داد
«بابا بیا و ببین
یاس تو پژمرده شد
گل سرخ تو باغچه
شکست و افسرده شد
یهو صدایی شنید:
«دخترکم سعیده
بابا قبل شهادت
حرف تو رو شنیده
ناله نکن دخترم
گریه و زاری بسه
اینو بگیر عزیزم
بذر گل نرگِسه
تو نامه آخرش
برات نوشته بابا
اینو بکار تو باغچه
جای تموم گلها»
بذر گل نرگسُ
محکم گرفت تو دستش
با گریه و با ناله
بسوی باغچه رفتش
با صد هزاران امید
که توی سینهاش داشت
بذر گل نرگسُ
بردُ توی باغچه کاشت
روزها میشست کنارش
گریه میکرد پای اون
زبون گرفته وهی
صدا میزد: «بابا جون»
تا اینکه توی باغچه
جای تموم گلها
یک گل نرگس اومد
یک گل ناز و زیبا
حالا توی این خونه
یگ گل نرگس هستش
هرچی گل پرپره
فدای چشم مستش
هنگام جنگ دادیم صدها هزار دارا
شد کوچه های ایران مشکین ز اشک سارا
سارا لباس پوشید ، با جبه ها اجین شد
در فکه و شلمچه ، دارا به روی مین شد
چندین هزار دارا ، بسته به سر سربند
یا تکه تکه گشتند یا که اسیر و در بند
سارای دیگری در مهران شده شهیده
دارا کجاست ؟ او در ، اروند آرمیده
دوخته هزار سارا چشمی به حلقه ی در
از یک طرف و دیگر چشمی ز خون دل ، تر
سارا سوال می کرد ، دارا کجاست اکنون؟
دیدن شعله ها را در سنگرش به مجنون
خون گلوی دارا آب حیات دین است
روحش به عرش جسمش ، مفقود در زمین است
در آن زمانه رفتند صد ها هزار دارا
در این زمانه گشتند ده ها هزار «دارا»
هنگام جنگ دارا گشته اسیر و در بند
دارای این زمان با بنزش رود به دربند
دارای آن زمانه بی سر درون کرخه
سارای این زمانه در کوچه با دوچرخه
در آن زمانه سارا با جبه ها اجین شد
در این زمانه ناگه ، چادر« لباس جین» شد
با چفیه ای که گلگون از خون صد چو داراست
سارا ، خود از برای ، جلب نظر بیاراست
آن مقنعه ور افتاد جایش فوکل در آمد
سارا به قول دشمن از املی در آمد
دارا و گوشواره ، حقا که شرم دارد !
در دست هایش امروز او بند چرم دارد
با خون و چنگ و دندان دشمن زخانه راندیم
اما به ماهواره تا خانه اش کشاندیم
یا رب تو شاهدی بر اعمالمان یکایک
بدم المظلوم یا الله ، عجل فرجه ولیک
جای شهید اسم خواننده روی دیوار
آن ها به جبهه رفتند ، اینها شدند طلبکار
یک عمر نقش خیالی، از این و آن کشیدم
بر صورتکهای سنگی، تصویر انسان کشیدم
روزی که از آتش و خون، پروانهها پر کشیدند
پرواز از یادمان رفت، از عشق دامان کشیدیم
ما راهمان را جدا آن سمت خیابان کشیدیم
کوچید ایل پرستو، ما پای در بند بودیم
ماندیم در عصر سرما، جور زمستان کشیدیم
بر چشمهایی که خشکید در خشکسال حقیقت
با آب رنگی مجازی تصویر باران کشیدیم
رفتند تا زندگی را در کوچه فریاد کردند
این بود ما بار خود را تا خط پایان کشیدیم
حالا چه خندان و سرمست از آن زمستان گذشتیم
حالا چه بی درد و آسان دست از شهیدان کشیدیم
منصور علی اصغری
ای جماعت جنگ یک آئینه است
هفتة تاریخ را آدینه است
لحظهای از این همیشه بگذرید
اندرین آئینه خود را بنگرید
داغ بود و اشک بود و سوز بود
آه ! گویی این همه دیروز بود
اینک اما در نگاهی راز نیست
در گلویی عقدة آواز نیست
نسلهای جاودان فانی شدند
شعرها هم آنچه میدانی شدند
روزگاران عجیبی آمدند
نسلهای نانجیبی آمدند
ابتدا احساسهامان ترد بود
ابتدا اندوههامان خرد بود
رفته، رفته خندهها زاری شدند
زخمهامان کمکمک کاری شدند
عقدهها رفتند و علّت مانده است
در گلویم حاج همت مانده است
زخمیم اما نمک بیفایده است
درد دارم نیلبک بی فایده است
عاقبت آب از سر نوحم گذشت
لشکر چنگیز از روحم گذشت
جان من پوسید در شبغارهها
آه ای خمپارهها، خمپارهها ... !
از محراب معاشقه
به انقراض انفجار برگشتی
از تخریب
به ترمیم!
از آب
به قاب!
می توان از طواف قنوت های شتاب
به آغاز ابرهای خواب برگشت
از میهمانی جنگلهای انبوه و سبز
به میزبانی هیمه های خشکیده
باز فضا بوی بهاران گرفت
باز فضا بوی بهاران گرفت
صولت سرما همه پایان گرفت
سر چو برآورد طبیعت زخواب
مست شد از جام می آفتاب
بوی گل از پنجره ها سر کشید
بلبل عاشق سوی گل پر کشید
رازقی باغچه از جا پرید
برف سر کوه گریبان درید
باز نمودند زما دلبری
صد گل افسونگر کاکل زری
پونه صحرا نفسی تازه کرد
لاله دهان باز به خمیازه کرد
اسب طرب باد به هر سو دواند
فرش زمرد همه جا گستراند
بار دگر چلچله بیدار شد
نشئه صهبای سپیدار شد
جلوه گر آمد علم سبز برگ
نم نم باران و بلور تگرگ
سیل زکوه آمد و غلتید و رفت
دسته گلی تازه و تر چید و رفت
داد به جا ن ها هیجانی ملس
بوسه خورشید مسیحا نفس
باز برآمد علم یاسها
عطر شکوفایی گیلاس ها
هوش ربود از سر هشیارها
کاکل تاک از سر دیوارها
باغ گل آرا شده و گل فشان
دشت دل آرا و جواهرنشان
خیمه ابر است بسی باشکوه
بر ز بر جنگل و دریا و کوه
گشته چو محراب بلند آسمان
رایت رؤیایی رنگین کمان
قهقهه زد کبک به لبخند صبح
شد شفق سرخ گلوبند صبح
باز ربود از دل یاران قرار
زمزمه جادویی آبشار
باز نهادند به سر تاج زر
زنبق و ریواس به وقت سحر
رقص کنان سبزه خودروی دشت
برد دل گله آهوی دشت
ماه چو آواز قناری شنید
چادر نقره سربستان کشید
باد صبا از سر کوی حبیب
بوی گل آورد زسوی حبیب
بیگی از این نقش بدیع بهار
نیست هدف غیر تماشای یار
این همه از رایحه موی اوست
غمزه ای از گوشه ابروی اوست
نصرت الله بیگی درباغی
به شیمیایی ها که بی صدا می میرند
بچه های خط اول
علیرضا قزوه
ماهیای سرخ عاشق ، توی حوضی از اسیدن
دلشون یه دریا درده ،کی می دونه چی کشیدن ؟!
می دونی چه دردی داره ،بی صدا ترانه خوندن ؟!
می دونی چه سوزی داره ،تو آتیش نفس کشیدن ؟!
هد هد صبا شدیم و هفت شهر عشقو گشتیم
ما نفس کم نیاوردیم ،معلومه کیا بریدن !
سینه آتیش خلیله ،اینجا عشقه که دلیله
ببین این دلای عاشق ،چه بهشتی آفریدن !
بچه های خط دوم ،سرشون به خاک ، اما
بچه های خط اول ، آسمونو سر کشیدن
فکر اون گلای سرخم که سرا رو خم نکردن
می میرن ولی نمی گن که گلوشونو بریدن
لاله ها کی گفته تنها ،همونایی ان که رفتن ؟
اینایی که پر شکسته ن ،مگه کمتر از شهیدن!
طنز سوم
استاد بوالفضول الشعرا
بازیگر محبوب دل تو بودم
یادآور »رابرت دنیرو«بودم
خود خالق سبک و شیوه ای نو بودم
هرچند فقط«رهگذر 2» (1) بودم!
¤
مامانی گفت یک سوپر استارم!
بابایی گفت آکتری قهّارم!
کی چشم به سیمرغ بلورین دارم
امسال پی جایزه ی اسکارم!
¤
فانوس خیال بنده را نفت آمد
شد کوچه ی ذهن من پر از رفت-آمد!
این موکب استاد »فری فینچر«(!) ماست
ره باز کنید دوستان! »هفت« (2) آمد!
¤
دارد روی سن حال و هوایی ویژه
بازیگر ما، ناز و ادایی ویژه
این گونه و بینی و لب این گونه نبود
دست تو درست، جلوه های ویژه!
(1):اشاره به نقش های فرعی و گذری در فیلمنامه ها!
(2)فیلم معروف «دیوید فینچر» که نامش را از برنامه «فریدون جیرانی» اقتباس نموده است!
بوی بارون
دلا تا باغ سنگی، در تو فروردین نخواهد شد
به روزمرگ، شعرت، سوره یاسین نخواهد شد
فریب می دهند این فصل ها، تقویم ها، گل ها
از اسفند شما پیداست فروردین نخواهد شد
مگر در جستجوی ربنای دیگری باشی
وگرنه صد دعا زین دست یک نفرین نخواهد شد
مترسانیدمان از مرگ، ما پیغمبر مرگیم
خدا با ما که دلتنگیم، سر سنگین نخواهد شد
به مشتاقان آن شمشیر سرخ شعله ور در باد
بگو تا انتظار این است، اسبی زین نخواهد شد
علیرضا قزوه
گلدان
گلی چیدم ز دنیای محبت
نهادم توی گلدان اتاقم
پس از چندی نگاه او عوض شد
برایش بود چون زندان اتاقم
سخن می گفت با خورشید و مهتاب
نمی شد لحظه ای از حرف خسته
سکوتش می دهد آزار من را
گلم تنهاتر از تنها نشسته
همیشه با نگاهی حسرت آلود
به خورشید امیدش چشم می دوخت
ز پشت شیشه تار اتاقم
میان شعله های خشم می سوخت
گلم! ای نرگس خوشبوی باغم!
چرا از من گرفتی چشم نازت!
مگر از من چه دیدی مهربانم؟
ببین تنها شدم با سوز و سازت!
دلم می خواست او با من بماند
برایش قصه های شب بخوابم
بخندد، مهربان باشد همیشه
کنارش تا ابد باقی بمانم
ولی شاید که او رنجیده باشد
از این گلدان پرنقش و نگارش
و شاید او بدش می آید از من
از آن شبهای بودن در کنارش
بگو رازت گل غمگین باغم
بگو آیا زمن رنجیده ای تو؟
شنیدم عاشق خورشید بودی
اگر باشد، گلم آسوده ای تو؟
برو پیش نگارت، مهربانم!
گلی از شاخه چیدن کار من نیست
چو گل می افتم از این کار بر خاک
شکست قلب تو بازار من نیست
رساندم نرگسم را من به خورشید
پس از نرگس دگر من گل نچیدم
برای خلوت باغ اتاقم
گلی از جنس مصنوعی خریدم!
سپیده عسگری «رایحه»
تو پشیمان میشوی
و گریه خواهی کرد
روزی که دیر شده ست
به میر... افهم هم نخواهم گفت
که دیر شده ست برایش...
افهم! یا شیخ افهم...
نه مصریان به خانه باز نمیگردند
که خانه تمامی آنان میدان التحریر است
بمبی به نام فیس بوک گذاشتند
خنثی شد
بمبی به نام تویتر
ترکید
بمبی به نام تو و میر
بمبی به نام ۲۵ بهمن
ترکیدید
در سطل آشغال!
حالا دنبال بمبهای دیگرند
اما دوستان محمد عبده
و جمال عبدالناصر
و خالد اسلامبولی
نیاز به فیس بوک ندارند
و مصر
بدون اینترنت هم اموراتش را میگذراند
و بینیاز به شیخ فضول و میر ذلول
همچنان که غزه و لبنان
با آن شعار مبارک پسندتان تا حال
ایستاد
و حالشان را گرفت
و مصر
هیچ نیازی به شیخ فتنه گر ندارد
خلاف رای شما
مصر به انقلاب ایران افتخار کرد
آقای سید ابراهام السلطنه
آقای اسرائیل زاده
آقای مهملباف
صدای مرا دارید؟
و از شجاعت ایران تعریف کرد
حتی گفت امام خامنهای
اما نگفت خرت به چند شیخ بیسوات
دیدی
خلاف رای شما
نصرالله تنها با یک سخنرانی
اشک سعد حریری را درآورد
و سارکوزی و شما را
سرجایش نشاند.
حالا در مصر
تنها باید لانه خرس و زنبور اشغال شود
وگرنه دستگاههای جاسوسی
کارشان را میکنند
باید مواظب سفیر انگلستان باشند
در تمام جهان
مواظب بیبی سی
وگرنه سی سال عقب میافتند
اگرچه مصر فهیم
مصر بزرگ
تمام این چیزها را میداند
«من تیغ رویارو زنم...»
شما هیچ غلطی نمیتوانید کرد
نه با هزار نفر
نه با صد هزار نفر
نه حتی با یک میلیون نفر
که ما شصت میلیون نفریم
و از لجتان ساندیسهای ایرانی میخریم و میخوریم
اما به پپسی کولا رای نخواهیم داد
و هیچ نیازی به مک دونالد و کی اف سی نداریم
و هیچ نیازی به بیبی سی و صدای امریکا
شما شب را در استودیوی بیبی سی بخوابید
و صبحانهتان را در استودیوی صدای امریکا بخورید
شما برای خنده ما خوبید
گیرم که برلوسکنی فاحشههایش را فرستاد
محملباف دوستان بازیگر امریکاییاش را
نوریزاده خواهران اسرائیلیاش را
گیرم که به نفع شیخ کروبی
خانوم هیلاری لشکر کشید
گیرم که با دروغ
طفلان معصوم را به خیابان کشیدید
باز هم شما کمترید
نه مولای ما به شما باج خواهد داد
نه ما
حسین (ع) با یک جبهه جنگید
علی (ع) با دو جبهه
مولای ما با چهار جبهه میجنگد
اما باکی نیست
من دیدهام پسران رهبر را
یک لاقبا و ساده
در میان همین مردم
و دیدهام بچههای فتنه گران را
سوار اسب و یله در انگلستان و دوبی
و دیدهام کدام شیخ
از شهرام خان پول گرفت
و دختر کدام شیخ
مربی اسکی و اسب داشت
و در محله لیان شانپو رای میخریدند
من تمام اینها را دیدهام
و فرش کهنه و ساده خانه آقا گواه است
و شامهای ساده آقا را دیده بودم
در کرمان
من دیدهام کدامتان راست میگویید...
**
امشب ولنتاین نازنازی هاست
بادا بادا مبارک بادا
آن روز هم عاشورا بود
و والانتیان شیخ و تو بود
شیخ و گوگوش
میر و سروش
والانتین است
شیمون پرز و نوریزاده
خانوم هیلاری و فائزه
مریم قجر با آن یکی شیخ فتنه گر
والانتین است و همه دست بزنند
جنگ ساندیس و کوکاکولاست
لطفا دست بزنید
باشد شما با شمشیرها و سلاحهای عجیب غریب هالیوود بیایید
ما با همین نی ساندیس میآییم
و با همین بچههای بسیجی
و با موتورهای دو ترک و سه ترک ساخت وطن
و با همین پیرزنان و پیرمردانی که هر سپیده شما را نفرین میکنند
افهم یا شیخ مهدی دیروز
افهم یا شیخ مینی جوبها و گوگوشها
یا شیخ گوگوش و داریوش
تو پشیمان میشوی
و گریه خواهی کرد
روزی که دیر شده ست
به میر افهم هم نخواهم گفت
که دیر شده ست برایش...
رسیدم تا اجل، امّا رسیدن شد فراموشم
دمیدم در نی دنیا، دمیدن شد فراموشم
سرم با خندۀ گل گرم شد در فصل گلچینی
دلم چون سیب سرخ افتاد، چیدن شد فراموشم
ندای ارجعی گل کرد، برگشتم دمی تا خود
همین که پر در آوردم پریدن شد فراموشم
مرید غیرتم، از خود گذشتن رفت از یادم
شهید حیرتم در خون تپیدن شد فراموشم
صدای سرمۀ چشمت گلوی دیدهام را سوخت
که از شرم تماشایت شنیدن شد فراموشم
چنان از آخرت گفتم که دنیا گشت عقبایم
چنان گرم تماشایم که دیدن شد فراموشم
به تعقیب نمازی بیاذان درخود فرو رفتم
رکوعم، سجدهام کج شد، خمیدن شد فراموشم
شب جان کندن آمد باز دل بستم به دل دادن
تب دل بردن آمد، دل بریدن شد فراموشم
دگر زیر سر من بالشی از گریه بگذارید
چهل سال است راحت آرمیدن شد فراموشم
اگر گفتند نامت چیست در غوغای من ربّک
بگو من هم ملک بودم، پریدن شد فراموشم
صدایت کردم و آیینهها تابید در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتی تازه وا دیدم
نگاهم کردی و باران یکریز غزل آمد
نگاهت کردم و رنگین کمانی از خدا دیدم
تو را در شمعها، قندیلها، در عود، در اسپند
دلم را پرزنان در حلقه پروانهها دیدم
تو را پیچیده در خون، در حریر ظهر عاشورا
تو را در واژههای سبز رنگ ربنا دیدم
تو را در آبشار وحی جبرائیل و میکائیل
تو را یک ظهر زخمی در زمین کربلا دیدم
تو را دیدم که میچرخید گردت خانه ی کعبه
خدا را در حرم گم کرده بودم، در شما دیدم
شبیه سایه تو کعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودی، تو را هم مروه دیدم، هم صفا دیدم
شب تنهای عاشورا و اشباحی که گم گشتند
تو را در آن شب تاریک، «مصباح الهدی» دیدم
در اوج کبر و در اوج ریای شام ـ ای کعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان کوی کبریا دیدم
دمی که اسبها بر پیکر تو تاخت آوردند
تو را ای بیکفن، در کسوت آل عبا دیدم
دلیل مرتضی! شبه پیمبر! گریه ی زهرا(س)
تو را محکم ترین تفسیر راز «انما» دیدم
هجوم نیزهها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در «آتنا» دیدم
تو را دیدم که داری دست در دستان ابراهیم
تو را با داغ حیدر، کوچه کوچه، پا به پا دیدم
تو را هر روز با اندوه ابراهیم، همسایه
تو را با حلق اسماعیل، هر شب همصدا دیدم
همان شب که سرت بر نیزهها قرآن تلاوت کرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفی(ص) دیدم
تنور خولی و تنهایی خورشید در غربت
تو را در چاه حیدر همنوای مرتضی دیدم
سرت بر نیزه قرآن خواند و جبرائیل حیران ماند
و من از کربلا تا شام را غار حرا دیدم
به یحیی و سیاوش جلوه میبخشد گل خونت
تو را ای صبح صادق با امام مجتبی (ع) دیدم
تو را دلتنگ در دلتنگی شامی غریبانه
تو را بیتاب در بیتابی طشت طلا دیدم
شکستم در قصیده، در غزل،ای جان شور و شعر
تو را وقتی که در فریاد «ادرک یا اخا» دیدم
تمام راه را بر نیزهها با پای سر رفتی
به غیرت پا به پای زینب کبری(س) تو را دیدم
دل و دست از پلیدیهای این دنیا شبی شستم
که خونت را حنای دست مشتی بی حیا دیدم
چنان فواره زد خون تو تا منظومه ی شمسی
که از خورشید هم خون رشیدت را فرا دیدم
مصیبت ماند و حیرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا دیدم
تصور از تفکر ماند و خون تو تداوم یافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا دیدم
نه مومیایی مبارک
نه زنده ی عمر سلیمان
حتی نه البرادعی مسلمان
که ممکن است فردا با امریکا به تفاهم برسد
فقط برادران خالد اسلامبولی
فقط عاشقان خمینی
فقط دست های خالی مردم
فقط کتاب خدا
و وعده های الهی...
رابرت گییز برای خودش ور می زند
و کاخ سفید برای عمه جانش ملکه بریطانیای دسته دار اطلاعیه صادر می کند
حتی سران فتنه ی ایران
برادران جبهه سبز بی بی سی
برای خودشان تحلیل می کنند
آقای اوباما
دیوانه شده است
- مبارک باشد
- مبارک برود
- الان برود دقیقا الان...
- االان یعنی دیشب بی بی سی
الان یعنی امشب لباس شخصی ها و شعبان های امریکایی
در سایه ی تانکها در خیابان
الان یعنی هواداران مبارک با شلوار جین اسرائیلی
سوار بر شتران و اسبان عرب
در خیابان های قاهره جنگ جمل راه انداخته اند
الان یعنی که کیش و مات
آقای پریزی دنت
سی سال دیر آمدی!
فقط برادران خالد باید باشند
کسی به الان تو فکر نمی کند
الان درست نیمه شب است
الان دقیقا دوازده شب امریکایی هاست
و دوازده شب بی بی سی
و دوازده شب فتنه گران ایرانی
که می خواهند جای مبارک را با اسد عوض کنند
که مانده اند چطور ساندیس را جاسازی کنند در جایی که بیشتر خیط نشوند!
که مانده اند چطور بیانیه بدهند فردا
فقط برادران خالد می دانند که من چه می گویم
**
حالا اخبار
از یک بدل به نام مبارک می گوید
تو از ابتدا بدل بودی
قبل از آن که شک کنند مرده ای
در ژوئن 2004 در آلمان
در هند مرده های فقیر را
با برق های فشار قوی می سوزانند و پودر می کنند
تو را نیز فقیران مصر
در میدان التحریر پودر کردند
حالا جنازه بدلت مانده در خیابان
و بدل کاران هالیوود
دارند نقشه می کشند
- او الان باید برود
الان یعنی دیشب
و مهره های سوخته در فتنه
دارند جانشین تو را انتخاب می کنند
حالا رسیده اند به البرادعی
و کلت های اسرائیلی و چاقوهای فرانسوی
با تانک های امریکایی و جاسوس های انگلیسی به خیابان ریخته اند
کسی خاکستر این بدل را جمع کند از خیابان و به نیل بریزد
کسی عرق پیشانی برلوسکنی را پاک کند با پیراهن خواب رقاصه ای
که نطق کند
کسی تسلیت بگوید به آن خولو مرکل
دستمال کاغذی ببرد برای شاه عربستان
یکی قهوه تلخ درست کند برای بن علی
یکی زیر بازوی اوباما را بگیرد که سرگیجه می رود
که نطق کرده همین الان
الان یعنی دیشب
دیشب یعنی سی سال پیش
**
الان برادران خالد
رادیوهای بی بی سی را شکسته اند
شترها و شلوارهای جین را فراری داده اند
و دارند
سرود دسته جمعی پیروزی می خوانند.
الان ساعت دقیقا
صبح پیروزی ست
و روز وداع با دیکتاتورها...
Translated by Mohsen K. Rahjerdi
For the Great Intifada of Egyptians
Not Mubarak mummy
Not Omar Suleiman alive
Even not Elbaradei the Muslim
Who may tomorrow compromise with USA
Just the brothers of Khalid Islambouli
Only the lovers of Khomeini
just people’s empty hands
just the book of God
And the Godly promises…
Robert Gates bull shits; alone
And the white house renders announcements for its scepter Auntie the Britain’s queen
Even the heads of intrigue in Iran
brothers of BBC’s green movement
analyze alone
Mr. Obama
‘s gone crazy
-Mubarak to be?
-Mubarak to go?
-goes at this very moment…
This very moment means last night for BBC
This very moment means tonight for civil mobs
under the shadow of tanks in the streets
This very moment means Mubarak backers on jeans made in Israel
Riding on Arab camels and horses
There is a Jamal war in Qahira streets
check mate
Mister Presi Dent
You’re 30 years late!
Only brothers to Khalid Islambouli
None thinks about you tonight
Now it’s midnight
Exactly 12 mid night for Americans
12 midnight for BBC
12 mid night for Iranian intriguers
Who they want to replace Mubarak with Assad
Wondering how to render an announcement tomorrow
Only brothers of Khalid Islambouli know what I mean
**
Now the News
Tell of a stunt-puppet called Mubarak
A stunt-puppet you were from the beginning
Before anyone doubts if you are alive
In June of 2004
In India poor dead people
Are turned into powder by electrocution
Poor people of Egypt also
Turned you to powder in Al Tahrir square
now your puppet carcass is left in the street
Hollywood stunts now
Are planning
-He must go now…
Now means last night
And the burned pawns of intrigue
Are choosing your successor
And now have found Elbaradei
And Israeli Colts and French Knives
With American Tanks and British spies in the streets
Someone should gather the ashes of this puppet and pour it in the Nile
Someone should clean Berlusconi’s forehead off sweat using a dancer’s sleep gown
He should give a speech
Someone should send condolences to Merkhel or
give a paper tissue to king of Arabia
Someone should make a bitter coffee for Bin Ali
Someone should help Obama; he is dizzy
He just gave a speech right at this very moment
This very moment means last night
Last night means 30 years go
**
Now brothers of Khalid
Have crashed BBC radios
Have perished camels and Israeli jeans
And are
Singing together the song of victory
This very moment is exactly the hour
Of the dawn of victory
And is the day of farewell to dictators…