تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد
قیصر امین پور
من دیو شهر قصهها را دوست دارم!
تو پرتپشترم از آبشار خواهی کرد؟
مرا به زندگی امیدوار خواهی کرد؟
تو چشمهای مرا از غبار خواهی شست
مرا زلالترین چشمهسار خواهی کرد؟
تو میبری نفسم را به باغ آزادی
رهایم از قفس انتظار خواهی کرد؟
تو آسمان مرا میکنی پر از خورشید
مرا ستارۀ دنبالهدار خواهی کرد
تو آب میکنی آیا یخ وجودم را؟
مرا بهار دوباره بهار خواهی کرد؟
نمی زنی به زمینش نمی کنی خوارش؟
چهکار با دلم ای کهنهکار خواهی کرد؟
به کار عشق تو این روزها سرم گرم است
رفیق تازه! تو آیا چهکار خواهی کرد؟
ملیلهدوز لباسی بنفش بر تن داشت
به جای چشم، دو فانوس سبز روشن داشت
شنل به دوش، به میدان شهر آمده بود
به چشم، جاذبهای مست و مردافکن داشت
کشانده بود به دنبال خویش مردم را
هزار عاشق حیران بدتر از من داشت
چنان پریچهی پاکی ندیده بودم هیچ
کدام کوچهی گمنام شهر، مسکن داشت؟
تنش به مخمل ناز حریری میمانست
میان سینه اگر چه دلی از آهن داشت
به دور گردن مرمر به جای گردن بند
قسم به عشق که خون مرا به گردن داشت
میان همهمهی عابران گمش کردم
ندیده بودمش ای کاش! گر چه دیدن داشت
ختت نه سپید است و نصیبت نه سیاهی
محکوم به مرگی چه بخواهی چه نخواهی
کو عشق که ما را برساند به رسیدن
کو تیغ که ما را برهاند ز تباهی
آبی به شهیدان عطشناک ندادیم
مردند لب شط فرات آن همه ماهی
ای کشته ترحّم کن و ای تشنه تبسّم
ای ناله شهادت شو و ای گریه گواهی
سنگم بزن ای دوست، دلم میکده اوست
ما را بشکن آینه ی ماست الهی
آن سوتر از این غمکده دریای وصالی ست
عاشق شو و فارغ شو و سالک شو و راهی
درویشی ما سلطنت ماست، اگرچه!
دنیاست گدایی که رسیده ست به شاهی
در کار جهان هیچ کس ابهام ندارد
تنها غم عشق است که فرجام ندارد
ما سوخته ها طعمه همواره عشقیم
این آتش کهنه هوس خام ندارد
از روز و شبم جز تو ندارم خبر ای ماه
دیوانگی من سحر و شام ندارد
بگذار که با یاد تو غافل شود از تو
این مرغک وحشی خبر از بام ندارد
هرچند پریشان ولی آسوده ترینم
دیوانه غم گردش ایام ندارد
ماییم و غمی کهنه تر از روز نخستین
تا سلسله درد سرانجام ندارد
بگذار چموشانه رهایم کنی ای دل
بگذار بگویند: دلی رام ندارد
بگذار برای همه بی واسطه باشی
مانند شرابی که غم جام ندارد
آرامش مرداب برای تو عذاب است
تو رودی و جریان تو آرام ندارد
سیروس عبدی
خود این حکایت هر روز روزگار من است
به غم دچار چنانم که غم دچار من است
نسیم سبز بهاری وزید بر خاکم
اگر خطا نکنم عطر، عطر یار من است
کدام گریه از این سنگ شسته است غبار
کدام لحظهی روشن در انتظار من است
پرید پلک دلم میهمان جانم کیست؟
کدام دسته گل امروز بر مزار من است؟
مرا تحمل دیدار اشکهای تو نیست
فدای آن دل غمگین که داغدار من است
عجیب نیست اگر جان رفته بازآید
مسیح گم شدهام، یوسفم کنار من است
بگیر دست مرا تا ز خاک برخیزم
اگر چه سوختهام نوبت بهار من است
اگر خطا نکنم عطر، عطر یار من است
کدام دسته گل امروز بر مزار من است؟
این شعر هیچ ربطی به نماد انتخاباتی هیچ نامزد و ستادی ندارد
وا میشود به عادت معمول با کلید
هر قفل و در،به دست شما هست تا کلید
درها بدون شک،همگی باز می شوند
در قفلشان فرو برود هر کجا، کلید
در را برای باز شدن آفریده اند
اما به شرط آن که بُوَد با شما کلید
وقتی که قفل باز شود با فشار دست
یعنی که قفل وا شده اما نه با کلید!
" از اتفاق های درون اتاق ها "
" دارد هزار خاطره و ماجرا،کلید "
"در ها همیشه مسئله دارند " جالب است!
از راه قفل رابطه دارند با کلید
هرگز گشودن در بسته گناه نیست
وقتی که آفریده برایش خدا کلید
تا بوده،بوده یک تنه مشکل تراش،قفل
تا بوده،بوده یک سره مشکل گشا ٬ کلید
قفلی که فکر باز شدن نیست در سرش
حالا تو هی بساز براش از طلا، کلید
گاهی اگر نخورد به در، یا که سخت خورد
باید که اندکی بشود جا به جا،کلید
زیرا به هیچ درد پس از آن نمی خورد
قفلی که رفته داخل آن، را به را، کلید
گاهی که در به سعی خودش باز می شود
یعنی که احتیاج ندارد به ما، کلید
این یک سفارش است،که حتماً عمل کنید!
حالا که مثل بنده اسیر مشاکلید
آدم برای کار مهم، گاه لازم است
از روی هر کلید بسازد دو تا کلید
من خانه ام نمونه ی یک جای ساکت است
حتی درون قفلش ، ندارد صدا،کلید
هرگز یکی به قفل در ما نمی خورد
بارد اگر به روی زمین از هوا ٬کلید
این راز خلقت است که جفت است هر چه هست
یعنی بدون قفل ندارد بقا ٬ کلید
آری اگر نبود به قفل احتیاج خلق
کی می شدند این همه درگیر با کلید
از قفل کهنه می شود آموخت عشق را
آسان ز قفل کهنه نگردد جدا، کلید
هرگز جدا نمی کند آن قفل را زخویش
وقتی چشیده مزه ی یک قفل را کلید
هر قفل با کلید خودش باز می شود
دارد بدون شک همه ی قفل ها کلید
مشکل گشودن است و گره باز کردن است
کارش همیشه هست در این راستا کلید
گاهی نگاه کن به سراپای قفل خویش
هرگز مکن به داخل آن بی هوا کلید
وقتی که قفل مسئله دارد، درست نیست
بردن درون مسئله تا انتها، کلید
یا، نه ! کلید مسئله دارد، بدون شک
از جا تکان نمی دهد آن قفل را کلید
وقتی کلید می شکند در درون قفل
از در بلند می شود آواز واکلید!
با این شکستن است که یکباره می کند
در راه قفل جان خودش را فدا،کلید
غیر از درون قفل خودش من شنیده ام!
باور کنید، هیچ ندارد صفا کلید
دل می زند به ورطه ی دریای قفل ها
وقتی که یک کلید شود نا خدا کلید
یارب روا مدار که بیگانگان کنند،
هرگز به قفل مام وطن آشنا، کلید!
روزی گره ز کار دلش باز می شود
قفلی که می کند همه شب ذکر یا کلید!
بی شک کلید هست شریک گناه قفل
وقتی مسلم است برایش خطا،کلید
از قفل، با کلید،درست استفاده کن
کاری نکن به جان تو گردد بلا، کلید
یک عمر میتوان سخن از قفل یار گفت
پس در میان این همه مضمون چرا کلید!؟
گفتم خدا نکرده نیفتد تزلزلی
در ذهن آن کسی که نیفتاده جا،کلید
مفهوم پشت پرده ی آن را شکافتم
چون از کلید ذهن تو فرق است تا، کلید
تا وا کنم طلسم مضامین بکر را
کردم ردیف شعر خود از ابتدا، کلید
بادا همیشه باب فتوحش گشاده تر
صد مرحبا کلید و هزاران زها کلید!
صد قفل اگر به درگه او رو بیاورند
تا صبح می دهد همه شان را شفا، کلید
یک لحظه هم ندیدمت از قفل خود جدا
ای مظهر رفافت و مهر و وفا ،کلید!
افسوس بسته ماند و نشد باز، گرچه من
کردم میان قفل مضامین بسا، کلید
یک دل به سینه دارم و یک شهر دلستان
یارب عنایتی کن و بفرست ،شاکلید!
ناصر فیض
صبح رجعت
به نام زینب کبری«س» سخن آغاز کن ای دل
به سوی کربلای واپسین پرواز کن ای دل
ز یارانی که جان دادند جا ماندی دلا ! بس کن
چه میخواهی از این تن، این بلای مبتلا؟ بس کن
تنی بر خاک و جانی برتر از افلاک داری تو
چه میجویی درین زندان، چکار خاک داری تو؟
به کام دشمنان تا کی دریغ یاد یاران است؟
به خون هر گه که خفته می برد با خود بهارانت
در این دیر کهن تا کی اسیر دشمنان بودن؟
گرفتار زن و فرزند و نان و خانمان بودن
برآر ای دل سری از سینه رقص بسمل است اینجا
ز خون مستمندان آرزو پا در گل است اینجا
اسیر مال و جاه دیگران تا کی؟ جنون گل کن
در باغ شهادت باز اگر شد، غرق خون گل کن
سگان دوزخند اینان که می لایند و می لافند
دلا! یاران تو سی مرغ سیمرغ اند و در قافند
جنون کن بار دیگر، عقل را بگذار و عاشق شو
شهادت مرگ عذرای تو خواهد بود، رامق شو
شفا را در شهادت جستجو کن، کربلایی شو
به قانون نوای بی نوایی، نینوایی شو
از آن جنگی که جانبازش جلیلی بود جا ماندی
ببین پیرانه سر ای دل کجا بودی، چرا ماندی؟
فریدون بود و قربان بود و یاران دگر بودند *
تو از خود با خبر بودی و آنان بی خبر بودند
در این وحشت سرا آن به که از خود بی خبر باشی
خبر خواهد رسید از غیب اگر مرد خطر باشی
خطر، آری خطر ها بود، اما «بود» بادی شد
دریغایی و دردی ماند و یاری رفت و یادی شد
رها کن «بود» را، بادا مبادایی به جا مانده ست
چه خواهد شد؟ ببین امروز و فردایی تورا مانده ست
نشد پایی به جا ماند، سری جا ماند و سودایی
جهان بوده ست تا بوده ست امروزی و فردایی
اگر دیروز جا ماندی ز یاران، داری امروزی
برای سوختن داغی، برای ساختن سوزی
رها کن رفته را، فردا به جا مانده ست اگر مردی
سرت را نذر زینب «س» کن، مبادا زنده برگردی
از آن روزی که در شام بلا افکنده بارش را
فرا می خواند از هر سو سپاه سوگوارش را
از آن روزی که سر زد در شب خونبار عاشورا
به شام افتاده تا صبح قیامت کار عاشورا
نه تنها کرد عاشورا گل از چاک گریبانش
خبر از صبح رجعت می دهد شام غریبانش
نماند آنجا که دور از کربلا باشد به مهجوری
بسا دوری که نزدیکی ست، نزدیکی ست این دوری
مگو خورشید عاشورا چرا در شام جا دارد
غریبان را پیام از کل ارض کربلا دارد
میان کربلا و شام راهی هست، راهی شو
اگر خشکی ست آتش باش، اگر دریاست ماهی شو
گریبان چاک زد نطع قیامت کرد جانها را
به محمل زد سری در گردش آورد آسمانها را
به خون پیغام اگر بردم غریبان دمشقش را
به صبح کربلا خواهم رساندن شام عشقش را
* فریدون عوضی و قربان سگوند از شهدای گردان شهید دانش
مرهم نام تو
از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام
گل کرد خار خار شب بی قراری ام
تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشم در آیینه کاری ام
گرمن به شوق دیدنت از خویش می روم
از خویش می روم که تو با خود بیاری ام
بود و نبود من همه از دست رفته است
باری مگر تو دست برآری به یاری ام
کاری به کار غیر ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام
تا ساحل قرار تو چون موج بیقرار
با رود رو به سوی تو دارم که جاری ام
با ناخنم به سنگ نوشتم: بیا بیا
زان پیشتر که پاک شود یادگاری ام
قیصر امین پور
مرهم نام تو
از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام
گل کرد خار خار شب بی قراری ام
تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشم در آیینه کاری ام
گرمن به شوق دیدنت از خویش می روم
از خویش می روم که تو با خود بیاری ام
بود و نبود من همه از دست رفته است
باری مگر تو دست برآری به یاری ام
کاری به کار غیر ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام
تا ساحل قرار تو چون موج بیقرار
با رود رو به سوی تو دارم که جاری ام
با ناخنم به سنگ نوشتم: بیا بیا
زان پیشتر که پاک شود یادگاری ام
قیصر امین پور
من از رگبار هذیان در تب پاییز می ترسم
از این اسطوره های از تهی لبریز می ترسم
به شب تندیسهایی دیدم از تاریخ شرم آگین
به صبح از خوابگرد روح وهم انگیز می ترسم
برایم آن قدر از گزمه های شهر شب گفتند
کز این همسایگان, از سایه خود نیز می ترسم
حقیقت واژه تلخیست در قاموس ناپاکان
من از نقش حقیقت های حلق آویز می ترسم
نمی ترسند از ما و من, این تاراجگر مردم
به تاراج آمدند این ناکسان, برخیز می ترسم
ز پا انداخت آخر سرکشی های هوس ما را
شبانگه با کدام امید می خواند جرس ما را
به امید رهایی راه را چون باد می رفتم
رها می کرد اگر یک لحظه زنجیر هوس ما را
هوس کم بود، شد رنگ و ریا هم مشکلی دیگر
دعا کن واعظ ما واگذارد یک نفس ما ر ا
بر این بیچاره مرغ دل، نفس، دیوار می بینم
چه حکمت بود، یارب ! کآفریدی در قفس ما را
ز چشم انداز پیری جز ندامت بر نمی خیزد
مگر غیرت بمیراند به مرگ زودرس ما را
مگو از خانه آمال خود ای مدعی با ما
که از دنیا همین ابیات بی مقدار بس ما را
علیرضا قزوه
تو آن سروى که چون سر برکنى سرها بیارایى
وگر سرور شدى آئین سرورها بیارایى
به نقاش ازل مانى که با نقشى جهانآرا
چمنها با گل و سرو و صنوبرها بیارایى
بدین شوق شهادتها چه بیم از لشکر کافر
که هر آنى تو آن رانى که لشکرها بیارایى