در حوالی غروب

یک عمر پشیمان ز پشیمانی خویشم

در حوالی غروب

یک عمر پشیمان ز پشیمانی خویشم

هفته سوراخ شعری از یدالله رویایی

رویایی شاعری که نامش چند هفته ایست در اخبار کشور مطرح شده به دلیل توسعه فرهنگی ای که دولت به دنبال آن است از همین رو یک شاهکار !!!؟؟ از این جناب در ادامه آمده است



هفته ی سوراخ


شنبه سوراخ
یکشنبه سوراخ
دوشنبه سوراخ سوراخ
سه شنبه سوراخ سوراخ سوراخ
چهارشنبه حرکت سوراخ ها
پنجشنبه سوراخ ها همه روی راه
جمعه همه سوراخ ها در
چاه

چه شد که یاس من آشفته است و تاب ندارد؟

چه شد که یاس من آشفته است و تاب ندارد؟
سؤال بحث برانگیز من جواب ندارد
چقدر دور خود از درد و آه و ناله بپیچد
گل بهاری من تاب پیچ و تاب ندارد
چه رفته بر سر او این چه اتفاق غریبی ست
که قرص صورت او طاقت نقاب ندارد
جهان شب زده در خواب غفلت است به هر حال
چرا که درک درستی از آفتاب ندارد
اگر بخواهد و نفرین کند چه جای تعجب؟
مگر کتاب خدا آیه ی عذاب ندارد؟

 سید مهدی موسوی

محمود بیا روحانی بیچاره کرده مارا


دل میرود زدستم صاحبدلان خدارا

محمود بیا روحانی بیچاره کرده مارا

کو اب و برق مفتی کو اون کلید که گفتی

هرگز ندیده ملت تحریم به این کلفتی

راهی شدیم سوی هدف در صف سبد


راهی شدیم سوی هدف در صف سبد

یک صف دو صف هزار و صد در صف سبد

شکر گذاری که عصر گدا پروی گذشت

شد دوره غرور و شرف در صف سبد

خرم شده است و سبز سراپای مملکت

از بس که سبز گشته علف در صف سبد

تقسیم می کنند هم اکنون سبد سبد

تدبیر، امید، شور، شعف در صف سبد

یک شانه تخم مرغ هم آذوقه می دهند

شد عمرمان اگر چه تلف در صف سبد

هر سه تایش هزار تومان است مفت و ارزان، کلید روحانی


http://static.peykekhabar.com/thumbnail/9cylm7zmql8g0wc/mikGuIPOEsq5UBtu3Qtk3A==/a22ef61eef2002a154fc7a4cbee3287f.jpg


درد و درمان، کلید روحانی

سخت و آسان، کلید روحانی

خضر دوران، جناب روحانی

آب حیوان، کلید روحانی

مرد و زن هر دو عاشقش هستند

حور و غلمان، کلید روحانی

دست رعیت کلید روحانی

دست سلطان کلید روحانی

نرسد ناگهان-زبانم لال-

دست شیطان کلید روحانی

در تمامی عرصه‌ها بی‌شک

مرد میدان، کلید روحانی‬

به نبرد ایستاده لشگر قفل

با دو گردان کلید روحانی‬

از عبایش طلوع کرد شبی

ماه تابان، کلید روحانی

توی دستش گرفت و بالا برد

گفت: هان! هان! کلید روحانی!

بچه از روبروی تلویزیون

گفت: مامان! کلید روحانی!

عارفان حق زنان به هم گفتند:

شاه عرفان کلید روحانی

به عزیزان کسی شنیدم گفت:

ای عزیزان! کلید روحانی!

روز بعدش نوشته بود کسی

پشت نیسان، کلید روحانی

توی سمنان، کلید روحانی

در خراسان، کلید روحانی

هم به گرگان رسیده شهرت او

هم به زنجان، کلید روحانی

می‌خورد هم به قفل استان‌ها

هم به تهران، کلید روحانی‬

گشته‌ام دورِ سرزمینم را

کل ایران، کلید روحانی

مانده‌ام تا کنون چرا اصلاً

مانده پنهان کلید روحانی؟

‫به گمانم که بوده تا الان

زیر گلدان، کلید روحانی‬

ای سخنران سخن که می‌رانی

بوق و فرمان کلید روحانی

‫بوق و فرمان که هیچ باید گفت:

میل گاردان کلید روحانی!‬

میخ آری، ولی نخواهد رفت

توی سیمان کلید روحانی‬

‫یک نفر کرد توی سیمان، شد

درب و داغان کلید روحانی

نان ما آجر است گرچه شده است

آجرش نان، کلید روحانی!‬

‫ساقیا می‌دهی به ما پس کی

جامی از آن کلید روحانی؟‬

یا به باغم مریز دانه‌ی قفل

یا بباران کلید روحانی

هر سه تایش هزار تومان است

مفت و ارزان، کلید روحانی

کمتر از لنگه کفش کهنه که نیست

در بیابان کلید روحانی

مصرعی محض واج آرایی

کشک کاشان کلید روحانی!

طبع ما ته کشیده و رفته است

رو به پایان کلید روحانی

نیتم شعر بود و آخر شد

کش تنبان کلید روحانی!

لاجرم قفل ما و دست شما

آه یاران! کلید روحانی...




رضا احسان پور

در خانه ما رونق اگر نیست صفا هست


در خانه ما رونق اگر نیست صفا هست» / اما کسی از بنده نپرسیده چرا هست؟!

یک علتش این است که در کوچه پشتی / همسایه فرهیخته‌ای مثل شما هست!

یک علتش آن است که در هیچ مکانی / آن قدر صفا نیست که در خانه ما هست

کمبود نداریم در این خانه که هر قدر / لازم بشود داخل این خانه هوا هست

از حیث ادای صدقه هیچ غمی نیست / از بس که سر راه تو انواع گدا هست

صد شکر خدا را که در این خانه شب و روز / هر چند غذا نیست ولی میل غذا هست

ما بنده اوییم، نه بند شکم خویش / خرما هم اگر نیست، غمی نیست خدا هست

در خانه ما مثل شما ملت ایران / از چاپ یکم تا صد و هشتادم «دا» هست

دنیا به دو قسمت شده تقسیم / که هر کس ، خواننده «دا» و «من او» نیست یا هست

شادیم که در یاد شماییم به هر حال / چون مرغ که در شادی و هنگام عزا هست

هر بار به عذری نرسید از تو پیامی! / تی پاکس چه کاره ست، اگر باد صبا هست؟!

هر چند جزایی نشود شامل حالی / آنقدر مهم نیست قوانین جزا هست!

نه مگر من رییسِ جمهورم؟


هیچ قولی نمی دهم به کسی
پس خیالم از این جهت تخت است

قول دادن به هر کس و ناکس
به خدا واقعاً کمی سخت است


رای خود را اگر به من بدهید
مملکت رو به راه  خواهد شد

هرچه دارید می شود آزاد!
رنج هاتان رفاه خواهد شد


مالِ هر کس به خویش مربوط است!
با سر و روی تان ندارم کار

چون همه خوبِ خوب می دانید
چیست مفهوم پوشش معیار


در سخن گفتن و نظر دادن
همه مانند بنده آزادید

منتها در حدود شرعی آن
بدهید آن نظر اگر دادید!


بعد از این در تمام مطبوعات
نقد باید اساس آن باشد

لیک نقدی پسندمان افتد
که کمی باب میل مان باشد!


هیچکس را به خاطر جرمی
که نکرده ست متهم نکنید

راز پنهان هر که را با ماست
سر بازار ها عَلَم نکنید


تا گوارا شود به کام شما
گرم ها را خنک نگهدارید

تا شود سفره های تان رنگین
حق نان و نمک نگهدارید


هر دری را - به ویژه دانشگاه!
چند متری گشاد خواهم کرد

پشت کنکوریان کشور را
با همین کار شاد خواهم کرد


می کنم ازدواج را آسان
تا جوانان کنار هم باشند

چون که هرگز دلم نمی خواهد
دو نفر را که متهم باشند!


تا نباشید بعد از این نگران
هر چه طاق است جفت باید کرد

مسکن از واجبات شهری ماست
خانه را مفتِ مفت باید کرد


همه باید سوار بنز شوند
پولدار و گدا ندارد این

می تواند برابری بکند
قیمت آب جوب!با بنزین!


نه مگر من رییسِ جمهورم؟
نه مگر این که سعی داری تو!؟

می توانی به شخص من بدهی!
بعد از این هر چه رای داری تو


هیچ قولی نمی دهم به کسی
پس خیالم از این جهت تخت است

پیش از این هم که گفته ام نُه بار
قول دادن برای من سخت است.

آبروی ده ما را بردند !

به مناسبت پخش سبد کالا

تنها حرفی که میشه زد :

آبروی ده ما را بردند !


خدا بیامرزه قیصر رو

دسمال من زیر درخت آلبالو گم شده


دسمال من زیر درخت آلبالو گم شده

سواد داری؟ 
بی سوادی؟
پس تو ....
 
کی بود کی بود شاعر شعر بالا؟
زود ببره دستشو بالا حالا
کی بود می‌گف خریم ما؟
بی مخ و بی سریم ما؟
 
بچه بودیم 
اون زمونا
زیر درخت آلبالو
دسمال آبی بودش
پر از گلابی بودش
 
میتی بودش،علی بودش، با فاطی
دنیاهامون یه جوری قاطی پاتی
 
شاعری بود یا که نبود
شعری می‌گف یا نمی‌گف
سوادی داش یا که نداش
می خواس بگه یا که نگه
 
شعراش می‌شد ورد زبون بچه ها
 اینور و اونور همه جا تو کوچه ها پس کوچه ها
دلش میخواس حرف بزنه اما خودش سواد نداش
بی سوادم نبود ولی خودنویسش دوات نداش
 
مادربزرگه رفته بود به اینگیلیس
تا بخره یه خودنویس
 
ده بی سی چل پنجا شص ...
روزا گذش مادربزرگه برنگش
شاعر با سواد ما
تا آخرش سواد نداش 
سواد که داش خودنویسش دوات نداش
 
بزرگ شدیم، حالا شدیم  ما باسواد
تو دستامون خودنویسای با دوات
افاده ها طبق طبق  
پاچه خوارا به وق و وق
اما چرا جرات گفتن نداریم
اگر داریم حس شنفتن نداریم
 
با سوادیم زیادی
تو غب‌غبای هممون چه بادی
 
شعرای ما شعرای آب و نونه
به نرخ روز قاطی پول و خونه
برای شهرت می‌زنیم تو رگمون سیاست
امضا می‌دیم، عکس می‌گیریم ،سه تا صد
 
شاعر بی ریای مام شاید یه جا اسیر شده
تو آروزی خودنویس یه گوشه مونده پیر شده!
 
این شعرمم تا نشده سیاسی
بذار بگم یه مصرع اساسی
 
سواد داری ؟نه نه!بی سوادی؟ نه نه!پس تو ...
 
"ستاره کلهر"

جنگ با دشمن غدّار جگر می خواهد

جنگ با دشمن غدّار جگر می خواهد

مرد می خواهد و تدبیر دگر می خواهد
با کلید آمده ای در وسط معرکه ای ...
که کمی غیرت و شمشیر و سپر می خواهد
با شیاطین سر یک میز نشستید ولی ...
حفظ دین کار شما نیست که نر می خواهد
خنده کردید به شیطان و به او دل بستید
غافل از اینکه تو را زیر و زبر می خواهد
حرف جنگ آمده این طور هراسان شده اید؟
حفظ عزت مگر اما و اگر می خواهد؟
به هوس کار نیاید به سخنرانی نیست
رفع بحران به خدا مرد خطر می خواهد
ما نمردیم علی بی کس و بی یار شود
گر چه این راه مسیری است که سر می خواهد

تا تو نگاه می کنی کارمن آه کردن است

تا تو نگاه می کنی کارمن آه کردن است
ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است
 
شب همه بی تو کار من، شکوه به ماه کردن است
روز ستاره تا سحر، تیره به آه کردن است

متن خبر که یک قلم ،بی تو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر ، نامه سیاه کردن است

چون تو نه در مقابلی، عکس تو پیش رو نهم
این هم از آب و آینه خواهش ماه کردن است

ای گل نازنین من، تا تو نگاه می کنی
لطف بهار عارفان، در تو نگاه کردن است

لیک چراغ ذوق هم اینهمه کشته داشتن
چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردن است

من همه اشتباه خود جلوه دهم که آدمی
از دم مهد تا لحد، در اشتباه کردن است

غفلت کائنات را جنبش سایه ها همه
سجده به کاخ کبریا، خواه نخواه کردن است

از غم خود بپرس کو با دل ما چه می کند؟
این هم اگرچه شکوۀ شحنه به شاه کردن است

گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی
پرسش حال دوستان گاه به گاه کردن است

بوسه تو به کام من، کوهنورد تشنه را
کوزۀ آب زندگی توشه راه کردن است

خود برسان به شهریار، ای که در این محیط غم
بی تو نفس کشیدنم، عمر تباه کردن است

فتنه خاموش شد اما نهم دی باقی است


حجت الاسلام جواد محمدزمانی


بال پرواز گشایید که پرها باقی است
بعد از این باز سفر، باز سفرها باقی است
پشت بت‌ها نشود راست پس از ابراهیم
بت شکن رفت ولی باز تبرها باقی است
گفت فرزانه‌ای، امروز شما عاشوراست
جبهه باقی است، شمشیر و سپرها باقی است
جنگ پایان پدرهای سفر کرده نبود
شور آن واقعه در جان پسرها باقی است
گرچه پیروزی از آن من و تو خواهد بود
شرط‌ها باقی است، اما و اگرها باقی است
" شرط اول قدم آن است که مجنون باشی"
" در ره منزل لیلی که خطرها" باقی است1
نیست خالی دل ارباب یقین از غصه
فتنه‌ها می‌رود و خون جگرها باقی است
سخن از فتنه شد و چٌرت غزل شد پاره
واژه‌ها دربه در و قافیه‌ها آواره
قصه تلخ است چه تلخ است! بگویم یا نه؟
صبرتان می‌رود از دست! بگویم یا نه؟

**
قصه آن بود که دشمن دهنش آب افتاد
کشتی وحدت ما سخت به گرداب افتاد
آتش فتنه چنان شد که خدا می‌داند
آنقدر دل نگران شد که خدا می‌داند
قصه آن بود که یک طایفه که فتنه ازوست
دوست را دشمن خود خواند، وَدشمن را دوست
آری آن طایفه خود را ز خدا منفک کرد
روی بر سامری آورد به موسی شک کرد
سامری گفت بیایید به شهرت برسیم
با پرستیدن گوساله به قدرت برسیم
سامری گفت که در شور حکومت شعَف است
باید این بار به قدرت برسیم این هدف است
آری آن صدرنشینان بنی‌صدر شده
خویش را قدر ندانسته و بی‌قدر شده
آری آن طایفه می‌گفت:  نصیحت کافی است
خسته‌ایم از سخن مفت! نصیحت کافی است
کم به تطبیق بخوانید ز تاریخ اینجا
خیمه را نیست نیاز این همه بر میخ اینجا

 **
نیست در حافظه دهر، زهیر و طلحه
کم بسازید در این شهر، زهیر و طلحه
کم بگویید ز صفین و جمل، این آن نیست
" این همان قصه اسلام ابوسفیان" نیست2
داشت آن طایفه هر چند صدایی دیگر
آب می‌خورد ولی فتنه ز جایی دیگر
قصه آن بود که یک طایفه درویش شدند
جانماز آب‌کشان عافیت اندیش شدند
خواستند امر نماید به حَکَمیّت مولا
تن دهد باز به امر حکمیت مولا
همچو امروز پر از فتنه شود فرداها
افتد این کار به تدبیر ابوموسی‌ها
دوستان! حادثه نزدیک شده خوش باشید
جاده لغزنده و تاریک شده خوش باشید
خوش بخوابید در این ابر، هوا دم کرده است
سامری لشکری از حیله فراهم کرده است
سر این طایفه انگار که در آخور بود
گوششان ظاهراً از حرف و نصیحت پُر بود

 **
الغرض روی سگ فاجعه بالا آمد
خصمِ پنهان شده این مرتبه پیدا آمد
شادمان بود و بسی معرکه‌داری می‌کرد
دشمن این حادثه را روز شماری می‌کرد
چشم ما در پی این حادثه چون کارون بود
بد به دل راه ندادیم، ولی دل خون بود
مهر بر لب زده بودند و تماشا کردند
از پس حادثه‌ها چهره هویدا کردند
این جماعت چه شباهت به خمینی دارند؟!
چقدر در دل خود شور حسینی دارند؟!
مگر این نغمه ز نای شهدا جاری نیست؟
مگر این زمزمه در خون خدا جاری نیست؟
که سکوت من و تو وقت خطر جایز نیست
کوفه کوفه است ولی ترک سفر جایز نیست
همه گفتند بمان مرتبه پیمایی کن
در همین مکه اقامت کن و آقایی کن
همه گفتند بمان او سخنی دیگر داشت
آن سفر کرده هوای وطنی دیگر داشت

 **
کوچ کرد از وطنش بال و پری پیدا شد
رفت در جاده شتابان سفری پیدا شد
شب تاریخ پر از قهقههء غفلت بود
ناگهان عطر دعای سحری پیدا شد
گفت هنگام قیام است سر و جان بازید
سر مدزدید اگر فتنه گری پیدا شد
وای اگر اهل بصیرت اُحد از یاد برند
چون غنیمت زدگان ترک خود از یاد برند
وای اگر مزرعه‌ها سوخته با رعد شود
ملک ری آفت عُمر عمَر سعد شود
گفت ای پاکدلان ختم به خیر است این راه
راه بیداری صد حر و زهیر است این راه
این چنین بود اگر یک شبه رسوا شد خصم
با دو صد دبدبه و کبکبه رسوا شد خصم
این چنین است که ما بیرق و پرچم داریم
هر چه داریم من و تو ز محرم داریم

**
این چنین بود که ایران همه عاشورا شد
با سر انگشت دعا مشتِ خیانت وا شد
و حسین بن علی باز به امداد آمد
و چنین بود خدای تو به مرصاد آمد
و خدا هست و هر آن چیز که از وی باقی است
فتنه خاموش شد اما نهم دی باقی است

1.   در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن/شرط اول قدم آن است که مجنون باشی. حافظ
2.   این همان قصه اسلام ابوسفیان است.محمد کاظم کاظمی

به «آمریکا» بنگر، ببین قلدری را


به «آمریکا» بنگر، ببین قلدری را
در آن رهبرش، کینه اُشتری را
«کلینتون» چنان «بوش» کرده‌ست پیشه
ستمکاری و مال مردم خوری را
شده قلبش از کینه گرد و قلمبه
ببین شدت و غایت دل پُری را!
بخوان فاتحه بهر نظم نوینش
بکن رد چنین شیوه هُرهُری را
چه رویی! که دژخیم و جلاد دنیا
کند ادعا حرفه دکتری را
بگو گر که خواهی شود نامت آدم
«برون کن ز سر باد خیره سری را»
وگرنه، اگر زد کسی زیر گوش‌ات
«نکوهش مکن چرخ نیلوفری را»
چو کردی به عالم بدی‌ها فراوان
«مدار از فلک چشم، نیک اختری را»
این طنز 20 سال پیش، و در چنین روزهایی در هفته نامه گل آقا منتشر شد، پیدا کنید سرنخ داستان را!

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند
نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند
چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند
غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند
در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند
سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند
تو بیایی همه ساعت همه‌ی ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

قیصر امین پور

نان ماشینی

آسمان تعطیل است
بادها بیکارند
ابر ها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد
دستمالی خیس
روی پیشانی تبدار بیابان بکشم
دستمالم را اما افسوس
نان ماشینی
در تصرف دارد
...
...
...

آبروی ده ما را بردند !


قیصر امین پور