غلامرضا کافی
باز حیرت می دمد از جوش «بیدل واری ام»
از پر آیینه پر شد سینه ی زنگاری ام
از نگاهم می گریزد سایه ی مژگان خواب
طاق شد از فرط حیرت ،طاقت بیداری ام
می برد آخر مرا با خویش ،سیلاب عطش
گر به جوبار زلال تیغ نسپاری ام
چتر دست زندگانی سایبان غفلت است
آه اگر دستی به روی شانه ها نگذاری ام
گرد صحرای غمم ای وحشی دشت خیال !
همتی تا دامن بی رنگ در چنگ آری ام
ترسم این میزان که من تبدار دیدار تو ام
لانه ی ققنوس گردد بستر بیماری ام
شطی از آیینه ی چشم تو در من ریختند
کاین چنین در پهنه دشت تحیر جاری ام
کوچه گرد خاطراتم ،شب نشین یاد ها
بی تو گر طرفی نبستم گوشه ی بیداری ام
شعرم آواز پریشان حالی خود بود وبس
گوش بیزار شد از قصه ی تکراری ام
دی کودکی به دامن مادر گریست زار
کز کودکان کوی به من کسی نظر نداشت
طفلی مرا زپهلوی خود بی گناه راند
آن تیرطعنه، زخم کم از نیشتر نداشت
اطفال را به صحبت من از چه میل نیست
کودک مگر نبود، کسی کو پدر نداشت؟
امروز، اوستاد به درسم نگه نکرد
ما نا که رنج و سعی فقیران ثمر نداشت
دیروز، در میانه بازی، زکودکان
آن شاه شد که جامه خلقان به برنداشت
من در خیال موزه، بسی اشک ریختم
این اشک و آرزو، زچه هرگز اثر نداشت
جز من میان این گل و باران کسی نبود
کو موزه ای به پا و کلاهی به سر نداشت
آخر تفاوت من و طفلان شهر چیست
آیین کودکی ره و رسم دگر نداشت؟
هرگز درون مطبخ ما هیزمی نسوخت
وین شمع، روشنایی از این بیش تر نداشت؟
همسایگان ما بره و مرغ می خورند
کس جز من و تو، قوت زخون جگر نداشت
بر وصله های پیرهنم خنده می کند
دینارو درهمی پدر من مگر نداشت؟
خندید و گفت آن که به فقر تو طعنه زد
از دانه های گوهر اشکت خبر نداشت!
از زندگانی پدر خود مپرس از آنک
چیزی به غیر تیشه و داس و تبر نداشت
این بوریای کهنه به صدخون دل خرید
رختش که آستین و گهی آستر نداشت
بس رنج برد و کس نسپردش به هیچ کس
گمنام زیست آن که ده و سیم و زر نداشت
طفل فقیر را، هوس و آرزو خطاست
شاخی که از تگرگ نگون گشت برنداشت
نساج روزگار، در این پهن بارگاه
از بهر ما، قماشی از این خوب تر نداشت
پروین اعتصامی
چنان قحط سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق
چنان آسمان بر زمین شد بخیل
که لب تر نکردند زرع و نخیل
نجوشید سرچشمه های قدیم
نماند آب جز آب چشم یتیم
نبودی به جز آه بیوه زنی
اگر بر شدی دودی از روزنی
نه در کوه سبزی، نه در باغ شخ
ملخ بوستان خورد و مردم ملخ
در آن حال، پیش آمدم دوستی
کزو مانده بر استخوان پوستی
و گر چه به مکنت قوی حال بود
خداوند جاه و زر و مال بود
بدو گفتم ای یار پاکیزه خوی
چه درماندگی پیشت آمد بگوی
بغرید بر من که عقلت کجاست؟
چو دانی و پرسی سؤالت خطاست
نبینی که سختی به غایت رسید؟
مشقت به حد نهایت رسید؟
بدو گفتم آخر تو را باک نیست
کشد زهر جایی که تریاک نیست
گر از نیستی دیگری شد هلاک
تو را هست، بط راز طوفان چه باک؟
نگه کرد رنجیده در من فقیه
نگه کردن عاقل اندر سفیه
که مردار چه بر ساحل است ای رفیق
نیاساید و دوستانش غریق
من از بینوایی نیم روی زرد
غم بینوایان رخم زرد کرد
نخواهد که بیند خردمند، ریش
نه بر عضو مردم، نه بر عضو خویش
چو بینم که درویش مسکین نخورد
به کام اندرم لقمه زهر است و درد
سعدی
خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها
تپش تبزده نبض مرا می فهمید
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
منکه حتی پی پژواک خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید
خبرگزاری فارس: امیر عاملی از شاعران کشور در سرودهای به بحث انتظار میپردازد.

به گزارش خبرگزاری فارس امیر عاملی از شاعران کشور در سرودهای به بحث انتظار میپردازد.این سروده بدین شرح است:
ماه کنعانی برون آ از نقاب
تا شود در ملک هستی انقلاب
ای سراپا ناز مستوری چرا؟
چون وصالت هست این دوری چرا؟
آسمانی مرد! ای نور نبی (ص)
ذوالفقار حیدری شور علی (ع)
ای ولی از عاشقان دوری مکن
شوعیان وصل مستوری مکن
در زمان غیبتت ای مهربان
نالهها چون شعله شد بر آسمان
مسجد و محراب آتش میزنند
این منافقهای دون بسکه بدند
بد به ماند بد به عالم میکنند
جشن را اندوه و ماتم میکنند
چند تایی نخبه نادان هنوز
یار شب گردیدهاند و خصم روز
روز یعنی نایبت سیدعلی
این چراغ راه دین نور نبی (ص)
با نگاه کینه او را دیدهاند
از امام و از شما رنجیدهاند
یا بریدند از شهید و انقلاب
یا که دشمن کشته با گلهای ناب
آفتاب معرفت مهدی بود
جملگی باشد نود او هست صد
«صد چو پیش آید نود هم پیش ماست»
منتظر بر تو دل درویش ماست
از مریدانت نظر هرگز مگیر
ما مریدیم و شما هستید پیر
پیر راهید ای امام مهربان
زین سخن داند همه کون و مکان
عدهای خصمند با ایران ما
یار دشمن کشته خصم جان ما
رفته با بیگانه ساغر میزنند
نیشها بر ما و رهبر میزنند
رهبر اما مهربانی میکند
نام خود را جاودانی میکند
ای امام ای آسمان پیمای ما
ای سبب بر شوق و هم غوغای ما
جلوه کن آمد زمان جلوه است
شد زمان امتحان و جلوه است
امتحان کن تا منافق گم شود
امتحان کن تا بینی خوب و بد
ما ولایت را مددکار آمدیم
ما عاشق اوییم آیا ما بدیم؟
نایبت سیدعلی را عاشقیم
دشمن خصم و ولی را عاشقیم
از ولایت تا تو راهی روشن است
هرکسی غیر از ولی اهریمن است
این فقیهان جان فشانی میکنند
با خلایق مهربانی میکنند
جمله با وحدت به دنبال ولی
رهسپارند با سیدعلی
هست رهبر را به سر عشق شما
ای امام حق عزیز آشنا
یوسف زهرا خریدار توایم
همچنان حلاج بر دار توایم
هرکجا هستی دعایت میکنیم
جان نثار ردپایت میکنیم
خبرگزاری فارس: امیر عاملی قزوینی در سروده خود به نام «رهبرم را دوست دارم یا حسین(ع)» از کربلا و عشق به ولایت سخن میگوید.

«رهبرم را دوست دارم یا حسین(ع)»
ای قلم از غربت زینب بگو
از غم سجاد غرق تب بگو
کربلا را ای قلم تصویر کن
یادی از مولاحسین، آن پیر کن
نکته ای از حال و روز یاس گو
ای قلم از حضرت عباس گو
از بلاجویان دشت کربلا
از شهیدان بلا در نینوا
از کسانی که ولی را یاورند
عاشقانی که زجنس باورند
کارعشق از کربلا بالا گرفت
عشق آنجا دامن مولا گرفت
عشق را با جانشان آمیختند
خون هفتاد و دو ساقی ریختند
عشق با عباس معنی می شود
قطره با یادش چو دریا می شود
«عشق از اول سرکش و خونی بود
تاگریزد هر که بیرونی بود»
کربلا تکثیر بوی یاس بود
کربلا آیینه عباس بود
کربلا یعنی شهادت با حسین
هست عالم قطره و دریا حسین
هست دریایی کرانه ناپدید
نام زینب یاد عباس شهید
هر چه باشد ما نمی دانیم چیست
یا حسین عشق است یا هر دو یکی است
ای حسین کربلا ایجاد کن!
عشق را در جان ما بنیاد کن
چشممان را هرزه گردی کور کرد
خودپرستی از خدامان دور کرد
فرقه ای گویند سهم ما چه شد
قسمت ما از غنیمت ها چه شد؟
جنگ با احساس مردم می کنند
راه مردی را عجب گم می کنند
در پی پست و مقامند و هوس
عرض خود را می برد آخر مگس
سبز را از کربلا دزدیده اند
برولایت ناکسان خندیده اند
«ناکسان حرص ریاست می خورند
آب را هم با سیاست می خورند»
با ولی در جنگ با نام علی
دشمنان را گفته اند اینان ، بلی
بسکه این فرقه کثیفند و بدند
عکس فرزند تو را آتش زدند
دردل اولاد تو خون می کنند
بنگر ای مولا به ما چون می کنند
لیک خیل عشقبازانت تمام
بسته دل را برولی و برامام
خیل سربازان روح ا لله تو
عاشقان روی همچون ماه تو
دشمنانت را به ذلت می کشند
جمعه یارانت به میدان آمدند
رهبری داریم چون تاج سری
رهبری داریم از گل بهتری
رهبری که یادگار دردهاست
دشمن این فرقه نامردها ست
رهبری جانباز ، سرباز امام
رهبری که هست چون ماه تمام
رهبری که رهرو راه تو است
رهبری همچون خمینی مست مست
رهبری مست ولایت با علی
رهبری که هست او بر ما ولی
رهبری که هست اولاد شما
عاشق اوییم با یاد شما
یا حسین کربلا ایجاد کن
رهبر ما را زلطفت یاد کن
باش یاد رهبر والاگهر
ای که هستی عالمی را تاج سر
هست رهبر یادگار کربلا
یادگار رهروان نینوا
رهبرم را دوست دارم یا حسین
جان بپایش می سپارم یاحسین
چونکه کاری کربلایی می کند
کشور ما را خدایی می کند
امیر عاملی _ قزوین
| مدرسه موشها | |
ک مثل کپل از مدرسه موشها، یکی از موفقترین برنامههای عروسکی چیزی یادتان مانده؟ «مدرسه موشها» اول بخشی از یک جنگ بود، یک جنگ 11- 10 قسمتی که سال 60 پخش میشد و قرار بود بچهها را تشویق کند که بروند مدرسه. وحید نیک خواه بهرامی که آن زمان مسوول گروه کودک شبکه 1 بود، طرح ساخت این بخش را به مرضیه برومند سفارش داد. البته آن موشها با موشهایی که توی ذهن ماست خیلی فرق دارند، خیلی بی رنگ و رو بودند و غیر از کپل و عینکی بقیه شخصیتها شکل نگرفته بودند. سال 63 درست در دوره اوج مدرسه موشها، فیلم سینمایی «شهر موشها» ساخته شد. کار سختی بود چون باید عروسکها را میبردند توی فضای آزاد. قصه اش را همه یادمان است، یک گربه سیاه که موشها به آن میگفتند «اسمشو نبر» (حتی وقتی اسمش را میآوردند هم میترسیدند) حمله میکرد به شهر موشها. به خاطر همین موشها میروند به یک شهر دیگر. قرار میشود پدرها و مادرها از راه سخت و کوتاه بروند تا شهر را آماده کنند و بچهها هم با معلم و آشپز باشی راه طولانیتر را انتخاب میکنند. فیلم نامه را مرحوم احمد بهبهانی نوشت. بیشتر متن سریال مدرسه موشها هم کار او بود. متن «خونه مادر بزرگه» را هم او با کمک مرضیه برومند نوشته، موسیقی فیلم را هم زنده یاد محمد رضا علیقلی ساخت. میبینید، ما حق داشتیم عاشق موشها، مدرسه شان و شهرشان باشیم. شما این عوامل حرفه ای را نگاه کنید. آدمهایی که حالا اسم هرکدامشان کافی است تا به فیلمی اعتبار بدهد چه برسد به این که همه با هم باشند. فیلم با بودجه یک میلیون و 200 هزار تومان ساخته شد. صفهای طولانی جلوی سینماهای سال 64 برای یک فیلم کودک فقط یک بار دیگر تکرار شد، برای کلاه قرمزی و پسر خاله. اما مدرسه موشها هنوز آبروی سینمای کودک به حساب میآید، آن قدر که برای آشتی کودکان با سینما، همین روزها هم دوباره در سینما آزادی نمایش داده میشود. شخصیتها کپل: معروف ترین عروسک مدرسه موشها بود. شاید به خاطر همین است که مرضیه برومند فقط همین یک عروسک را نگه داشته و داده به موزه سینما. خیلی چاق و شکمو بود و همین خصوصیاتش همیشه کار دستش میداد. مثل آن سکانس در شهر موشها که زنگ خطر را با زنگ ناهار اشتباه کرده بود. بچه موشها فرار میکردند و کپل ذوق میکرد: «آخ جون، امروز 2 بار 2 بار ناهار میدن!» حمید جبلی به جای بامزهترین موش مجموعه حرف میزد. نارنجی: «صبح به خیر بچه موشها» - «صبح به خیر نارنجی»! - «ایش، حالم به هم میخوره از این بچه موشهای بی تربیت» اگر همه سینها و شینها را چیزی بخوانید بین س و ش و چ، حتما نارنجی یادتان میآِید، دختر لوس و ننر و بچه پولدار مدرسه که همیشه لباس نارنجی تنش بود و همه مسخره اش میکردند. به جای نارنجی معتمد آریا حرف میزد. سرمایی: موقعی که عروسکها تازه داشتند ساخته میشدند، یک روز صوفیا محمودی – شاعر میرم مدرسه – میرود توی کارگاه و یک کلاه بر میدارد و میگذارد سر یکی از موشها. بعد هم میگوید: «ببین چقدر قشنگ شده. انگار سردشه» این طوری سرمایی به وجود میآید. آزاده پور مختار صدای سرمایی و موش موشک را در میآورد. یادتان هست؟ موش موشک دلش میخواست برود مدرسه پیش برادر بزرگش، دم باریک. دم باریک: مرضیه برومند این موش را بیشتر از بقیه دوست دارد. چون خیلی بدبخت بیچاره بود و کپل اذیتش میکرد. شخصیت ظریفی داشت که ایرج طهماسب خوب توانسته بود درش بیاورد. برای خواهرش میخواند: «موش موشک من، میخوره غصه، که نمیتونه بره مدرسه» دم دراز: شاگرد شیطان کلاس بود. همه را اذیت میکرد. راه دستش هم نارنجی بود و کپل. توی گوش نارنجی صدای گربه در میآورد و او را میترساند و رئیس تیم مسخره کردن کپل بود. راضیه برومند به جایش حرف میزد. عینکی: تنها بچه مثبت و مبصر کلاس بود. حرص همه را در میآورد. برپا و برجاهایش با صدای مهدی میگانی و رضا پرنیان زاده، توی ذهن همه مان مانده. گوش دراز: «دیو، دیو، دارم میشنوم...» گوش دراز با صدای کامبیز صمیمی مفخم این طوری همه چیز را میشنید. وقتی آقا معلم نزدیک میشد میفهمید، چون میگفت: «صدای پای یک موش بزرگ را میشنوم» خوش خواب: تا همه بچه موشها ساکت میشدند صدای خرو پف او شنیده میشد، یک بالش به گردنش چسبیده بود و چشمهایش از یک حدی باز تر نمیشد، تا از خواب میپرید میگفت: «من کیام؟ این جا کجاست؟» و بچه موشها غش میکردند از خنده. معلم: «بنشینید بچه موشهای عزیز!» معلم بچه موشها اعصای آهنینی داشت و به بچهها با حوصله زیاد چیز یاد میداد. به جای معلم ناصر غفرانی حرف میزد. موشیرو میشونه: این را دیگر عمرا یادتان بیاید «من موشیرو میشونه، هیچ جا ندارم خونه، یوکوساها جهانگرد، یعنی من هست جهانگرد» «موشیرو میشونه» اسم این موش ژاپنی کاراته کار بود. گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ منبع: هفته نامه همشهری جوان/ شماره 205 |
بنفشه رسته از زمین به طرف جویبارها
و یا گسسته حور عین ز زلف خویش تارها
ز سنگ اگر ندیده ای چسان جهد شرارها
به برگهای لاله بین میان لاله زارها
که چون شراره میجهد زسنگ کوهسارها
ندانما ز کودکی شکوفه از چه پیر شد
نخورده شیر عارضش جرا به رنگ شیر شد
گمان برم که همچو من به دام غم اسیر شد
ز پا فکنده دلبرش چه خوب دستگیر شد
بلی چنین برند دل ز عاشقان نگارها
درین بهار هر کسی هوای راغ داردا
به یاد باغ طلعتی خیال باغ داردا
به تیره شب ز جام می به کف چراغ داردا
همین دل منست و بس که درد و داغ داردا
جگر چو لاله پر زخون ز عشق گلعذارها
بهار را چه می کنم چو شد ز بر بهار من
کناره کردم از جهان چو او شد از کنار من
خوشا و خرم آندمی که بود یار یار من
دو زلف مشکبار او به چشم اشکبار من
چوچشمه ای که اندرو شنا کنند مارها
غزال مشک بوی من زمن خطا چه دیده ای
که همچو آهوان چین از آن خطا رمیده ای
بنفسه بوی من چرا به حجره آرمیده ای
نشاط سینه برده ای بساط کینه چیده ای
بساز نقل آشتی بس است گیر و دارها
به صلح در کنارم آ زدشمنی کناره کن
دلت ره ار نمیدهد ز دوست استشاره کن
و یا چو سبحه رشته یی ز زلف خویش پاره کن
بر او ببند صد گره وزان پس استخاره کن
که سخت عاجز آمدم ز رنج انتظارها
نه دلبری که بر رخش به یاد او نظر کنم
نه محرمی که پیش او حدیث عشق سر کنم
نه همدمی که یک دمش ز حال خود خبر کنم
نه باده محبتی کزو دماغ تر کنم
نه طبع را فراغتی که تن دهم به کارها
کسی نپرسدم خبر که کیستم چکاره ام
نه مفتیم نه محتسب نه رند باده خواره ام
نه خادم مساجدم نه مؤذن مناره ام
نه کدخدای جوشقان نه عامل زواره ام
نه مستشیر دولتم نه جزو مستشارها
بهشت را چه می کنم بتا بهشت من تویی
بهار و باغ من تویی ریاض و کشت من تویی
بکن هرانچه می کنی که سرنوشت من تویی
بدل نه غایبی زمن که در سرشت من تویی
نهفته در عروق من چو پودها به تارها
دمن ز خنده لبت عقیق زا یمن شود
یمن ز سبزه خطت به خرمی چمن شود
چمن ز جلوه رخت پر از گل و سمن شود
سمن چو بنگرد رخت به جان و دل شمن شود
از آنکه ننگرد چو تو نگاری از نگارها
به پیش شکرین لبت چه دم زند طبرزدا
که با لبت طبرزدا به حنظلی نیرزدا
خیال عشق روی تو اگر زمین بورزدا
ز اضطراب عشق تو چو آسمان بلرزدا
همی ببوسدت قدم به سان خاکسارها
بت دو هفت سال من مرا می دو ساله ده
ز چشم خویش می فشان ز لعل خود پیاله ده
نگار لاله چهر من میی به رنگ لاله ده
ز بهر نقل بوسه یی مرا به لب حواله ده
که واجبست نقل و می برای میگسارها
بهل کتاب را به هم که مرد درس نیستم
نهال را چه می کنم که ز اهل غرس نیستم
شرابم آشکار ده که مرد ترس نیستم
به حفظ کشت عمر خود کم از مترس نیستم
که منع جانور کند همی ز کشتزارها
من ار شراب می خورم به بانگ کوس می خورم
به بارگاه تهمتن به بزم طوس می خورم
پیالهای ده منی علی رؤوس مس خورم
شراب گبر می چشم می مجوس می خورم
نه جوکیم که خو کنم به برگ کو کنارها
الا چه سال ها که من می و ندیم داشتم
چو سال تازه می شدی می قدیم داشتم
پیالها و جامها ز زر و سیم داشتم
دل جواد پر هنر کف کریم داشتم
چه خوش به ناز و نعمتم گذشت روزگارها
کنون هم ارچه مفلسم ز دل نفس نم کشم
به هیچ روی منتی ز هیچ کس نمی کشم
فغان ز جور نیستی به دادرس نمی کشم
کشیدم ارچه پیش ازین ازین سپس نمی کشم
مگر بدانکه صدر هم رهانده ز افتقارها
صفیه یی که از صفا بهشت جاودان بود
کریمه ی که از کرم سحاب زر فشان بود
فرشته زمین بود ستاره زمان بود
عفاف اوست کز ازل حجاب جسم وجان بود
گلیست نوش رحمتش مصون ز نیش خارها
سپر عصمن و حیا که شاه اوست ماه او
شهی که هست روز وشب زمانه در پناه او
سپر در قبای او ستاره در کلاه او
الا نزاده مادری شهی قرین شاه او
به خور ازین شرافتش سزاست افتخارها
یگانه یی که از شرف دو عالمند چاکرش
ز کاینات منتخب سه روح و چار گوهرش
به پنج حس و شش جهت نثار هفت اخترش
به هشت خلد و نه فلک فکنده سایه معجرش
به خلق داده سیم و زر نه ده نه صد هزارها
مبان بدر و چهر او بسی بود مباینه
از آنکه بدر هرکسی ببیندش معاینه
و لیک بدر چهر او گمان برم هر آینه
که عکس هم نیفکند چو نقش جان در آینه
خود از خرد شنیده ام این حدیث بارها
به حکم شرع احمدی رواست اجتناب او
وگرنه بهر ستر رخ چه لازم احتجاب او
حیای او حجاب او عفاف او نقاب او
وگرنه شرم او بدی حجاب آفتاب او
شعاع نور طلعتش شکافتی جدارها
زهی فلک به بندگی ستاده پیش روی تو
بهشت عدن آیتی ز خلق مشک بوی تو
تو عقل عالمی از آن ندیده روی تو
نهان ز چشم و در میان همیشه گفتگوی تو
زبان به شکر رحمتت گشاده شیرخوارها
خصایل جمیل تو به دهر هرکه بنگرد
وجود کاینات را دگر به هیچ نشمرد
چو ذره آفتاب را به چشم در نیاورد
به نعمت وجود تو ز هست و نیست بگذرد
همی ز وجد بشکفد به چهرهاش بهارها
ز بهر آنکه هر نفس ترا به جان ثنا کنم
برای طول عمر خود به خویشتن دعا کنم
حیات جاودانه را تمنی از خدا کنم
که تا ترا به جان و دل ثنا به عمرها کنم
ز گوهر ثنای خود فرستمت نثارها
چه منتم ز مردمان که اصل مردمی تویی
چه صرفه ام زاین و آن که صرف آدمی تویی
جهان پر ملال را بهشت خرمی تویی
به جان غم رسیدگان هبار بیغمی تویی
همی فشانده از سمن به مرد وزن نثارها
هیچ از آغاز و مبدأ نمی پرسی، هیچ از انجام و مقصد خبر داری؟
هیچ می پرسی آن سوی دریاها، مردمانی غریب اند، تنهایند
از غم بی شماران نمی پرسی؟ هیچ از درد بی حد خبر داری؟
ای نسیمی که در کوچه های هند، شاهد رام رامی و آرامی
از مدینه که می آمدی این سو از مقام محمّد خبر داری؟
بوی ذی القعده پیچیده بود آنجا اول ماه ذی قعده قم بودی
زائران حرم از چه می گفتند؟ لابد از دور مرقد خبر داری!
لابد از آسمان دیده ای آنجا نورباران فوج کبوترهاست
هیچ پرسیدی آنجا چه جایی بود؟ هیچ از آن رفت و آمد خبر داری؟
ای نسیمی که در کوچه ی دهلی بوی عود و حنا می دهد جانت
از نشابور آیا گذر کردی؟ از سناباد و مشهد خبر داری؟
شوق پابوس صحن تو را دارم، بانگ نقاره پیچیده در جانم
پشت سر آن همه غم نمی دانم، پیش رو این همه سد خبر داری؟
طوطی هند بودن نمی خواهم من کبوتر… نه، آهوی دلتنگم
تو دلت سوز دارد خبر دارم، من دلم درد دارد خبر داری!
مهرماه 1389- دهلی نو

به گزارش خبرگزاری فارس، امیر عاملی از شاعران متعهد کشور در پی اهانتهای دنبالهدار عبدالکریم سروش و محسن کدیور به رهبر معظم انقلاب و مراجع تقلید در شعری که در اختیار خبرگزاری فارس قرار داده به یاوهگوییهای آنها پاسخ داده است که متن کامل آن در ادامه میآید:
شنیدم سروش در غربت بجوش آمد و در پی نان دهان به یاوه گشود و عاقبتالامر آنچه بود را نمود شاید این چند بیت چراغ راه آن افتاده به چاه باشد.
هلا بهوش سروشی که شوم میخوانی
نشستهای به خرابه چو بوم میخوانی
نگفتمت که جهان زنگ امتحان دارد
نگفتمت به زنان دل مده زیان دارد
نگاه کن چه گفتی؟ ببین کجا رفتی؟
ز میهن خودت ای نازنین چرا رفتی؟
چه سود میبری از نفی مردم نه دی؟
چرا به بهمن ما حمله میکنی؟ هی هی!
خدا نکرده مگر کور بودهای درویش
که میزنی به دل مردمان چون عقرب نیش
مگر نخواندهای ای نازنین تو مولانا؟
که در حضور کدیور شدی اسیر بلا
هلا جوانک مغرور و مدعی تا چند
به جام صاف حقیقت نمیزنی لبخند
بخند و اخم مرا باز کن تو را به خدا
چقدر اخم و دورویی، چقدر رنج و بلا
تو از کدیور گمراه با سوادتری
رها شو از غل و زنجیر او بکن هنری
مرید یک نفری باش از خودت بهتر
مشو از آتش این ناکسان چو خاکستر
به سوی رهبر مردم زبان درازمشو
بیا کبوتر ما شو مرو گراز مشو
کدام فلسفه تعلیم ناسزایت داد؟
چرا دهان تو بر فحش و بد رضایت داد؟
«رضا به داده بده و ز جبین گره بگشا»
بیا به راه محبت مرو به چاه جفا
«وفا به عهد نکو باشد ار بیاموزی»
مرو بحکم خطا در پی زراندوزی
مگر نه عبد کریمی، به نام، نامی باش
که گفت در پی خردی، پی غلامی باش؟
شدی که آب بیاری و آبرو بردی
قرار زنده شدن بود ناگهان مردی؟
تو کیستی که به پیر و مراد ما بپری؟
به کینه حمله کنی بر ستاره سحری
تو کیستی که بدانی امام یعنی چه
تمام عمر ندانی سلام یعنی چه؟
سلام ما به امامی که لاله میپرورد
درود بر غم عشق و دریغ از پی درد
کدیورانه سروشا چو گربه کور شدی
ز لطف رهبر مستضعفان جسور شدی
«نگفت مرو آنجا که در هوات کنند
که سخت دست درازند و بسته پات کنند»
نگفتمت ز ته دل بگو علی مددی
تو گفتی اینکه سخنهای من همه بلدی
نه واقفی تو به راه و نه چاه میدانی
هر آنچه که گفت کدیور بخوان تو میخوانی
شبیه خلوت خود باش یا بیا خود باش
مشو مرید کدیور کدیور اوباش
ز خواجه بشنو اگر حرف ما نمیشنوی
شنو ز خواجه که شاید به راه خیر روی
«چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخنشناس نه ای جان من از خطا اینجاست»

«تغزلی به تو تقدیم میکنم رهبر
تغزلی که نوشتم هزار بار از سر
هزار بار نوشتم که دوستت دارم
هزار بار سرودم سرودهی باور
گلی، همیشه دعا میکنم به جان بهار
که تا ابد نشوی از خزان دمی پرپر
تو امتداد امامی بهار را مانی
بهار خاطره در ذهن پاک نیلوفر
فدای قد بلندت بلند قامت ما
بمان به رغم منافق، به سایه سنگر
تو را سرودهام ای عشق چون دلم فرمود
تو را سرودهام ای از همیشه زیباتر
بهار مثل تو زیباست یا تو مثل بهار؟
یکی از آن دگری هست زان دگر بهتر
حسود را نتوان چاره کرد میدانم
که آتشی است نهان در نقاب خاکستر
ولی به رغم رقیبان به کوری نامرد
تغزلی به تو تقدیم میکنم رهبر»
| خوش خوش خرامان میروی، ای شاه خوبان تا کجا | شمعی و پنهان میروی پروانه جویان تا کجا؟ | |
| ز انصاف خو واکردهای، ظلم آشکارا کردهای | خونریز دلها کردهای، خون کرده پنهان تا کجا؟ | |
| غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته | صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟ | |
| بر دل چو آتش میروی تیز آمدی کش میروی | درجوی جان خوش میروی ای آب حیوان تا کجا؟ | |
| طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده | بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟ | |
| دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب | تو شمع پیکر نیمشب دل دزدی اینسان تا کجا؟ | |
| هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی | نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟ | |
| گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را | حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟ | |
| خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو | ای گوشهی دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟ |
| به زبان چرب جانا بنواز جان ما را | به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را | |
| ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو | به کران برد زمانه غم بیکران ما را | |
| به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون | همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را | |
| ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب | چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را | |
| به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما | چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را | |
| گلهی فراق گفتم که نه نیک رفت با | به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را | |
| به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو | اگرش مزید خواهی بپذیر جچان ما را |
| درد زده است جان من میوهی جان من کجا | درد مرا نشانه کرد درد نشان من کجا | |
| دوش ز چشم مردمان اشک به وام خواستم | این همه اشک عاریه است اشک روان من کجا | |
| او ز من خراب دل کرد چو گنج پی نهان | من که خرابه اندرم گنج نهان من کجا | |
| یار ز من گسست و من بهر موافقت کنون | بند روان گسستهام انس روان من کجا | |
| گه گهی آن شکرفشان سرکه فشان ز لب شدی | گرم جگر شدم ز تب سرکهفشان من کجا | |
| روز به روز بر فلک بخشش عافیت بود | آن همه را رسیده بخش ای فلک آن من کجا | |
| نالهی خاقانی اگر دادستان شد از فلک | نالهی من نبست غم دادستان من کجا |