| یارب آن خال بر آن لب چه خوش است | بر هلالش نقط از شب چه خوش است | |
| دهنش حلقهی تنگ زره است | نقطه بر حلقهی مرکب چه خوش است | |
| مه سپر کرده و شب ماه سپر | به سپر برزده کوکب چه خوش است | |
| بر لبش خال ز گازم اثر است | اثر گاز بر آن، لب چه خوش است | |
| زلف دستارچه و غبغب طوق | زیر دستارچه غبغب چه خوش است | |
| گوشوارش به پناه خم زلف | خوشه در سایهی عقرب چه خوش است | |
| دل در آن زلف معنبر چه نکوست | مرغ در دام معقرب چه خوش است | |
| پشت دست آینهی روی کند | او بدان آینه معجب چه خوش است | |
| سنبلش لرزد و گل خوی گیرد | آن خوی و لرزهی بیتب چه خوش است | |
| بر درش حلقه بگوشم چو درش | از در آن ناله مرتب چه خوش است | |
| کشت چشمش دل خاقانی را | او بدین واقعه یارب چه خوش است |
هر تار ز مژگانش تیری دگر اندازد | در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد | |
کافر که رخش بیند با معجزهی لعلش | تسبیح در آویزد، زنار دراندازد | |
دلها به خروش آید چون زلف برافشاند | جانها به سجود آید چون پرده براندازد | |
در عرضگه عشقش فتنه سپه انگیزد | در رزمگه زلفش گردون سپر اندازد | |
شکرانهی آن روزی کاید به شکار دل | من زر و سراندازم گر کس شکر اندازد | |
از روی کله داری بر فرق سراندازان | از سنگدلی هر دم سنگی دگر اندازد | |
هان ای دل خاقانی جانبازتری هر دم | در عشق چنین باید آن کس که سراندازد | |
این تحفهی طبعی را بطراز و به دریا ده | باشد که به خوارزمش دریا به در اندازد | |
تا تازه کند نامش در بارگه شاهی | کافلاک به نام او طرز دگر اندازد |
| من مست می عشقم هشیار نخواهم شد | وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد | |
| امروز چنان مستم از بادهی دوشینه | تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد | |
| تا هست ز نیک و بد در کیسهی من نقدی | در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد | |
| آن رفت که میرفتم در صومعه هر باری | جز بر در میخانه این بار نخواهم شد | |
| از توبه و قرایی بیزار شدم، لیکن | از رندی و قلاشی بیزار نخواهم شد | |
| از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت | وز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد | |
| چون یار من او باشد، بییار نخواهم ماند | چون غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد | |
| تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم | تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد | |
| چون ساختهی دردم در حلقه نیارامم | چون سوختهی عشقم در نار نخواهم شد | |
| تا هست عراقی را در درگه او باری | بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد |
| ناگه بت من مست به بازار برآمد | شور از سر بازار به یکبار برآمد | |
| بس دل که به کوی غم او شاد فروشد | بس جان که ز عشق رخ او زار برآمد | |
| در صومعه و بتکده عشقش گذری کرد | ممن ز دل و گبر و ز زنار برآمد | |
| در کوی خرابات جمالش نظر افگند | شور و شغبی از در خمار برآمد | |
| در وقت مناجات خیال رخش افروخت | فریاد و فغان از دل ابرار برآمد | |
| یک جرعه ز جام لب او میزدهای یافت | سرمست و خرامان به سر دار برآمد | |
| در سوختهای آتش شمع رخش افتاد | از سوز دلش شعلهی انوار برآمد | |
| باد در او سر آتش گذری کرد | از آتش سوزان گل بی خوار برآمد | |
| ناگاه ز رخسار شبی پرده برانداخت | صد مهر ز هر سو به شب تار برآمد | |
| باد سحر از خاک درش کرد حکایت | صد نالهی زار از دل بیمار برآمد | |
| کی بو که فروشد لب او بوسه به جانی؟ | کز بوک و مگر جان خریدار برآمد |
| بیا، که بیرخ زیبات دل به جان آمد | بیا، که بیتو همه سود من زیان آمد | |
| بیا، که بهر تو جان از جهان کرانه گرفت | بیا، که بیتو دلم جمله در میان آمد | |
| بیا، که خانهی دل گرچه تنگ و تاریک است | دمی برای دل ما درون توان آمد | |
| بیا، که غیر تو در چشم من نیامد هیچ | جز آب دیده که بر چشم من روان آمد | |
| نگر هر آنچه که بر هیچکس نیامده بود | برین شکسته دلم از غم تو آن آمد | |
| دل شکستهام آن لحظه دل ز جان برداشت | که رسم جور و جفای تو در جهان آمد | |
| ز جور یار چه نالم؟ که طالع دل من | چنان که بخت عراقی است همچنان آمد |
| بتم از غمزه و ابرو، همه تیر و کمان سازد | به غمزه خون دل ریزد به ابرو کار جان سازد | |
| چو در دام سر زلفش همه عالم گرفتار است | چرا مژگان کند ناوک چرا ابرو کمان سازد؟ | |
| خرابی ها کند چشمش که نتوان کرد در عالم | چه شاید گفت با مستی که خود را ناتوان سازد؟ | |
| دل و جان همه عالم فدای لعل نوشینش | که چون جام طرب نوشد دو عالم جرعهدان سازد | |
| غلام آن نگارینم که از رخ مجلس افروزد | لب او از شکر خنده شراب عاشقان سازد | |
| بتی کز حسن در عالم نمیگنجد عجب دارم | که دایم در دل تنگم چگونه خان و مان سازد؟ | |
| عراقی، بگذر از غوغا، دلی فارغ به دست آور | که سیمرغ وصال او در آنجا آشیان سازد |
| در حلقهی فقیران قیصر چه کار دارد؟ | در دست بحر نوشان ساغر چه کار دارد؟ | |
| در راه عشقبازان زین حرفها چه خیزد؟ | در مجلس خموشان منبر چه کار دارد؟ | |
| جایی که عاشقان را درس حیات باشد | ایبک چه وزن آرد؟ سنجر چه کار دارد؟ | |
| جایی که این عزیزان جام شراب نوشند | آب زلال چبود؟ کوثر چه کار دارد؟ | |
| وآنجا که بحر معنی موج بقا برآرد | بر کشتی دلیران لنگر چه کار دارد؟ | |
| در راه پاکبازان این حرفها چه خیزد؟ | بر فرق سرفرازان افسر چه کار دارد؟ | |
| آن دم که آن دم آمد، دم در نگنجد آنجا | جایی که ره برآید، رهبر چه کار دارد؟ | |
| دایم، تو ای عراقی، میگوی این حکایت: | با بوی مشک معنی، عنبر چه کار دارد؟ |
| عشق، شوری در نهاد ما نهاد | جان ما در بوتهی سودا نهاد | |
| گفتگویی در زبان ما فکند | جستجویی در درون ما نهاد | |
| داستان دلبران آغاز کرد | آرزویی در دل شیدا نهاد | |
| رمزی از اسرار باده کشف کرد | راز مستان جمله بر صحرا نهاد | |
| قصهی خوبان به نوعی باز گفت | کاتشی در پیر و در برنا نهاد | |
| از خمستان جرعهای بر خاک ریخت | جنبشی در آدم و حوا نهاد | |
| عقل مجنون در کف لیلی سپرد | جان وامق در لب عذرا نهاد | |
| دم به دم در هر لباسی رخ نمود | لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد | |
| چون نبود او را معین خانهای | هر کجا جا دید، رخت آنجا نهاد | |
| بر مثال خویشتن حرفی نوشت | نام آن حرف آدم و حوا نهاد | |
| حسن را بر دیدهی خود جلوه داد | منتی بر عاشق شیدا نهاد | |
| هم به چشم خود جمال خود بدید | تهمتی بر چشم نابینا نهاد | |
| یک کرشمه کرد با خود، آنچنانک: | فتنهای در پیر و در برنا نهاد | |
| کام فرهاد و مراد ما همه | در لب شیرین شکرخا نهاد | |
| بهر آشوب دل سوداییان | خال فتنه بر رخ زیبا نهاد | |
| وز پی برک و نوای بلبلان | رنگ و بویی در گل رعنا نهاد | |
| تا تماشای وصال خود کند | نور خود در دیدهی بینا نهاد | |
| تا کمال علم او ظاهر شود | این همه اسرار بر صحرا نهاد | |
| شور و غوغایی برآمد از جهان | حسن او چون دست در یغما نهاد | |
| چون در آن غوغا عراقی را بدید | نام او سر دفتر غوغا نهاد |
| با شمع روی خوبان پروانهای چه سنجد؟ | با تاب موی جانان دیوانهای چه سنجد؟ | |
| در کوی عشقبازان صد جای جوی نیرزد | تن خود چه قیمت آرد؟ویرانهای چه سنجد؟ | |
| با عاشقان شیدا، سلطان کجا برآید؟ | در پیش آشنایان بیگانهای چه سنجد؟ | |
| در رزم پاکبازان عالم چه قدر دارد؟ | در بزم بحر نوشان پیمانهای چه سنجد؟ | |
| از صدهزار خرمن یک دانه است عالم | با صدهزار عالم پس دانهای چه سنجد؟ | |
| چون عشق در دل آمد، آنجا خرد نیامد | چون شاه رخ نماید فرزانهای چه سنجد؟ | |
| گرچه عراقی، از عشق، فرزانهی جهان شد | آنجا که این حدیث است افسانهای چه سنجد؟ |
| از پرده برون آمد ساقی، قدحی در دست | هم پردهی ما بدرید، هم توبهی ما بشکست | |
| بنمود رخ زیبا، گشتیم همه شیدا | چون هیچ نماند از ما آمد بر ما بنشست | |
| زلفش گرهی بگشاد بند از دل ما برخاست | جان دل ز جهان برداشت وندر سر زلفش بست | |
| در دام سر زلفش ماندیم همه حیران | وز جام می لعلش گشتیم همه سرمست | |
| از دست بشد چون دل در طرهی او زد چنگ | غرقه زند از حیرت در هرچه بیابد دست | |
| چون سلسلهی زلفش بند دل حیران شد | آزاد شد از عالم وز هستی ما وارست | |
| دل در سر زلفش شد، از طره طلب کردم | گفتا که: لب او خوش اینک سرما پیوست | |
| با یار خوشی بنشست دل کز سر جان برخاست | با جان و جهان پیوست دل کز دو جهان بگسست | |
| از غمزهی روی او گه مستم و گه هشیار | وز طرهی لعل او گه نیستم و گه هست | |
| میخواستم از اسرار اظهار کنم حرفی | ز اغیار نترسیدم گفتم سخن سر بست |
| مشو، مشو، ز من خستهدل جدا ای دوست | مکن، مکن، به کفاند هم رها ای دوست | |
| برس، که بیتو مرا جان به لب رسید، برس | بیا که بر تو فشانم روان، بیا ای دوست | |
| بیا، که بیتو مرا برگ زندگانی نیست | بیا، که بیتو ندارم سر بقا ای دوست | |
| اگر کسی به جهان در، کسی دگر دارد | من غریب ندارم مگر تو را ای دوست | |
| چه کردهام که مرا مبتلای غم کردی؟ | چه اوفتاد که گشتی ز من جدا ای دوست؟ | |
| کدام دشمن بدگو میان ما افتاد؟ | که اوفتاد جدایی میان ما ای دوست | |
| بگفت دشمن بدگو ز دوستان مگسل | برغم دشمن شاد از درم درآ ای دوست | |
| از آن نفس که جدا گشتی از من بیدل | فتادهام به کف محنت و بلا ای دوست | |
| ز دار ضرب توام سکه بر وجود زده | مرا بر آتش محنت میازما ای دوست | |
| چو از زیان منت هیچگونه سودی نیست | مخواه بیش زیان من گدا ای دوست | |
| ز لطف گرد دل بیغمان بسی گشتی | دمی به گرد دل پر غمان برآ ای دوست | |
| ز شادی همه عالم شدست بیگانه | دلم که با غم تو گشت آشنا ای دوست | |
| ز روی لطف و کرم شاد کن بروی خودم | که کرد بار غمت پشت من دوتا ای دوست | |
| ز همرهی عراقی ز راه واماندم | ز لطف بر در خویشم رهینما ای دوست |
| هر دلی کو به عشق مایل نیست | حجرهی دیو خوان، که آن دل نیست | |
| زاغ گو، بیخبر بمیر از عشق | که ز گل عندلیب غافل نیست | |
| دل بیعشق چشم بینور است | خود بدین حاجت دلایل نیست | |
| بیدلان را جز آستانهی عشق | در ره کوی دوست منزل نیست | |
| هر که مجنون نشد درین سودا | ای عراقی، بگو که: عاقل نیست |
| دل، که دایم عشق میورزید رفت | گفتمش: جانا مرو، نشنید رفت | |
| هر کجا بوی دلارامی شنید | یا رخ خوب نگاری دید رفت | |
| هرکجا شکرلبی دشنام داد | یا نگاری زیر لب خندید رفت | |
| در سر زلف بتان شد عاقبت | در کنار مهوشی غلتید رفت | |
| دل چو آرام دل خود بازیافت | یک نفس با من نیارامید رفت | |
| چون لب و دندان دلدارم بدید | در سر آن لعل و مروارید رفت | |
| دل ز جان و تن کنون دل برگرفت | از بد و نیک جهان ببرید رفت | |
| عشق میورزید دایم، لاجرم | در سر چیزی که میورزید رفت | |
| باز کی یابم دل گم گشته را؟ | دل که در زلف بتان پیچید رفت | |
| بر سر جان و جهان چندین ملرز | آنکه شایستی بدو لرزید رفت | |
| ای عراقی، چند زین فریاد و سوز؟ | دلبرت یاری دگر بگزید رفت |
| آه، به یکبارگی یار کم ما گرفت! | چون دل ما تنگ دید خانه دگر جا گرفت | |
| بر دل ما گه گهی، داشت خیالی گذر | نیز خیالش کنون ترک دل ما گرفت | |
| دل به غمش بود شاد، رفت غمش هم ز دل | غم چه کند در دلی کان همه سودا گرفت؟ | |
| دیدهی گریان مگر بر جگر آبی زند؟ | کاتش سودای او در دل شیدا گرفت | |
| خوش سخنی داشتم، با دل پردرد خویش | لشکر هجران بتاخت در سر من تا گرفت | |
| دین و دل و هوش من هر سه به تاراج برد | جان و تن و هرچه بود جمله به یغما گرفت | |
| هجر مگر در جهان هیچ کسی را نیافت | کز همه واماندهای، هیچکسی را گرفت | |
| هیچ کسی در جهان یار عراقی نشد | لاجرمش عشق یار، بیکس و تنها گرفت |